
نگارنده ی این بلاگ،نگران است...بزرگترین افتخارش این است که هر موقع فهمید که اشتباه میکند طرز تفکرش را تغییر داد،اما هیچ گاه به خاطر خوشامد دیگران نظر خود را تغییر نداد.
بازدیدهای دیروز سایت : نفر
كل بازدیدهای سایت : نفر
بازدید این ماه سایت : نفر
بازدید ماه قبل سایت : نفر
تعداد نویسندگان سایت : عدد
كل مطالب ارسال شده: عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
گفت:
گفتم(بعد از 10 دقیقه ای که تو شوک بودم):manzuret az in sms e khali chiye?
گفت:میخواستم بگم به یادتم
گفتم:lanati
man 2 sale ke faramushet kardam
گفت:میدونم،ببخشید،باور کن اون موقع نمی فهمیدم دارم چیکار
میکنم
گفتم:bad az
2 sal o khurde i taze fahmidi?khob migi alan chikar konam?
گفت:مگه خودت نمی گفتی که وقتی آدم فهمید اشتباه کرده باید
قبول کنه و عزرخواهی(دقیقا با همین املا) کنه؟
گفتم: khob
2ros goftam,chi shode ke hala farsi minevisi?to ke az farsi type kardan
motenaffer budi
گفت: کلا فرق کردم،باید ببینیم تا بفهمی
گفتم: alaghe
i be didanet nadaram
گفت: ولی میخوام جبران کنم،قول میدم
گفتم: khatereye
akharin gholi ke dadi hanuz ru saram avare
گفت: ...
گفتم: ...
گفت: ...
گفتم:...
.
.
.
گفت: اصلا میدونی چیه؟ 2 سال پیش هم از دست همین رفتارت به
ستوه اومدم،از این که فکر می کنی همه چی رو می فهمی و فکر می کنی همیشه حق با توئه
متنفرم
گفتم:pas
chera mikhay 2bare mano bebini?
گفت : الان که فکر میکنم میبینم که نمیخوام ببینمت
گفتم: khob khoda ro shokr
بعد از یه ساعت دو- سه بارcall کرد،جواب ندادم،خوشبختانه چند ساعته که هیچ سیگنالی ازش دریافت نشده...
مینیمال:
امروز فهمیدم که حوای سر به هوا،آدم نمی شود.
-----------------------------------------------------------------------------
پی نوشت مخصوص آقا متین : مینیمالی که بالا نوشتم فقط برای معدودی از حوا ها صادقه، و بنده همچنان بر مواضع
قبلی خودم پافشاری می کنم
طبقه بندی: مینیمال، دلنوشت،
همیشه روزای آخر اسفند رو دوس داشتم،کلا یه فاز عجیبی
داره،فکر به اینکه دوباره خدا دکمه ی F5 همه چی رو فشار میده کلی حس خوب بهم میده،کلی
مجله ویژه نوروز می خرم و قبل از شروع نوروز همه شون رو شخم میزنم،پنجره اتاقم رو
باز میذارم و هوای بهار رو از انتهای وجودم حس میکنم،همه دوستای صمیمیم میدونن که
از بارون متنفرم،ولی بارونایی که تو این روزا میبارن رو دوس دارم،اصلا این روزای
آخر سال من یه آدم دیگه میشم...
همیشه یکی دو روز اول عید واسم پر از هیجانه،هرسال عید همه
ی خونواده جمع میشیم خونه ی آقاجون و مامان جون و سال رو اونجا تحویل می کنیم روز
بعدش هم مسافرتا شروع میشه،امسال هم قراره همه دوباره جمع شیم اونجا ولی حقیقتش
اینه که یه چند ساله اون هیجان قدیم رو واسم نداره،وقتی که من و پسرخاله و
دخترخاله هام بچه بودیم،بهترین روزای زندگیمون اون یکی دو روز اول عید بود،تا می
تونستیم آتیش میسوزوندیم و شیطنت می کردیم،همه الان بزرگ شدیم و هرکی یه لقب دکتر
و مهندس اومده اول اسمش و به خودش دیگه اجازه نمی ده دیگری رو به اسم کوچیک صدا بزنه ،بدجور دارم حسرت اون قدیما رو میخورم،واقعا احساس می کنم کودکیم رو تو اون
روزا جا گذاشتم...
همیشه از سومین روز عید شروع می کنم محاسبه ی روزای باقی
مونده به اتمام تعطیلی ها و هر روزی که میگذره به خودم میگم:ای بابا امروزم که
گذشت...
همیشه سیزده بدر تیریپ دپ ور میدارم و به فرداش فکر می کنم که
قراره دوباره همه چی مثله قبل عید بشه و فقط تو تاریخ نوشتن ها باید دقت کنم که
عدد سال خورشیدی یه دونه رفته بالاتر...
همیشه عاشق این بازه ی تقریبا 20 روزه بودم و هستم حتی اگه
آخرین روزش دپسرده باشم...
معرفی فیلم
Pulp Fiction
اول از همه بگم بهتون که این یه فیلمه خاصه ،یا خیلی عاشقش
میشید و یا خیلی متنفر و حد وسط نداره،این فیلم رو واقعا نمی دونم چند بار دیدم
ولی میدونم تعدادش دو رقمیه،فیلم ساخته ی استاد مسلم بازی با زمان جناب تارانتینو
میباشد.می خواستم یه کم درباره ی فیلم توضیح بدم ولی هرچی که بخواین تو فیلم
هست،به جاش ترجیح میدم یه ذره از کارگردان فیلم براتون بگم:
آقای تارانتینو اون قدیما ویدیو کلوب داشته و از اون خوره های فیلم بوده و انقدر فیلم دیده که به صورت تجربی کارگردان شده و تحصیلات آکادمیکی تو زمینه سینما نداره،تارانتینو واسه دل خودش فیلم میسازه،واسه همین به هیچ قاعده و قانونی پایبند نیس...تارانتینو کارگردانیه که ثابت کرد میشه جور دیگه ای هم فیلم ساخت.

تو سایت IMDB هم رتبه ی پنجم از 250 تا فیلم برتر تاریخ داره،البته
به نظر من باید اول یا دوم باشه :دی
راستی فیلم کلی بازیگر شاخ هم داره:جان تراولتا،بروس ویلیس،اما
تورمن،ساموئل جکسون، خود تارانتینو هم تو فیلم بازی میکنه...
------------------------------------------------------------------
پی نوشت: میخواستم از حسم درباره ی آهنگ "بوی عیدی" فرهاد هم بنویسم ولی دیدم خیلی خز شده و خودم هم انقدر این ور اون ور درباره اش خوندم حالم بهم میخوره،واسه همین بیخیالش شدم.
طبقه بندی: دلنوشت، معرفی فیلم،
امروز ظهر به بهزاد زنگ زدم دیدم خیلی
حالش بده،کارام رو سریع ردیف کردم و رفتم خونشون ببینمش،اعصابش اساسی داغون
بود،جریان رو واسم تعریف کرد و منم بهش حق دادم ولی به روش نیاوردم که خراب تر از
اونی که بود نشه،مثه موارد مشابه کلی سر به سرش گذاشتم و حرفای بامزه ی دکتر
شایگان رو واسش تعریف کردم تا بالاخره خندوندمش،با هم نشستیم عکس های قدیمیمون رو
نگاه انداختیم یاد نامردی های نارفقیان کردیم و افسوس خوردیم که چرا خودمون رو
واسه یه سری به ظاهر رفیق به آب و آتیش زدیم، اون موقع احساس کردم یکی نیاز دارم
که حال خودم رو خوب کنه
... خلاصه فاز
رو عوض کردم و راهی خونه شدم.
عصر که خونواده عازم سفر شدن به بهزاد
زنگ زدم گفتم میخوام برم خرید و اگه حوصله داره همراهیم کنه،اونم مثه همیشه نه
نیاورد،کلی گشتیم و با هم گپ زدیم،برنامه چیدیم فردا بریم کوه و یه ساعت بعد کنسلش
کردیم...بعد از خرید چون کلی فسفر و سلیقه به خرج داده بودیم احساس کردیم به قلیون
نیاز داریم،داشتیم ریه ها رو به F میدادیم که بهزاد یه چیز جالب پیشنهاد داد:امیر بیا
پیش بینی کنیم هر کدوم از بچه ها تو چند سالگی ازدواج می کنن...نشستیم و تا می
تونستیم خاله زنک بازی درآوردیم که فلانی،فلانی رو دوس نداره ولی احتمالا با هم تو
فلان سن ازدواج می کنن و از اینجور حرفا...بهزاد واسه من سن 28 سالگی رو پیش بینی
کرد منم واسه اون 25 رو،جفتمون هم واسه امید 26 و واسه آرین 32 رو انتخاب
کردیم...به من که کلی حال داد و یاد سریال Friends افتادم و ترس
کارکترای سریال از ازدواج ... آخر بحث هم با اون جوکه تموم شد که دلیل زود ازدواج
کردن کانگرو ها رو بیان میکرد 
الان که رسیدم خونه مادر گرامی زنگ زدن و گفتن واسه شام میگو از تو فریزر در بیارم و سرخ کنم، کلی هم سفارش کردن که سراغ غذاهای آشغال بیرون نرم، 3-4 تا چشم گفتم و قطع کردم،انونقدر با بهزاد چرت و پرت خوردیم که اصلا میل به غذا ندارم...
کامپیوتر رو روشن کردم و آهنگ "Edge of Darkness" رو گذاشتم رو Repeat،ولوم رو چسبوندم به انتها و رو تخت ولو شدم،به پوستر مارلون براندو رو سقف خیره شدم همراه با احساس رضایت از امروزم...دوباره یاد ازدواج افتادم و اینکه بالاخره یه روز باید تو یه سری چیزا محدود بشم و یه کوچولو ترس ورم داشت و واسه خودم 30 سالگی رو پیش بینی کردم...
معرفی فیلم:
Sweet November
اصولا همه تو خونواده من رو به این میشناسن که آدم بی احساسی هستم و ایموشن رفلکس ضعیفی دارم و گریه نمی کنم و از این حرفا،اما بین خودمون بمونه،این جز معدود فیلماییه که من چند قطره اشک واسش ریختم خودتون دیگه باقی ماجرا رو حدس بزنید،امکان نداره این فیلم رو ببینید و بغض نکنید...فیلم بار رومنس و درام عظیمی داره،به جرئت می تونم بگم احساسی ترین فیلمی که تو عمرم دیدم همینه،از داستانش چیزی نمیگم چون لطفش رو از دست میده ولی بدانید و آگاه باشید که با دیدنش عاشقش میشید.
بازیگر اصلی فیلم هم کسی نیست جز،آن هنرمند به غایت خوش تراش،آن که روا نباشد بر او حتی یک خراش،آن که دارد رخساره ای معصوم،که هرکه اوراست بدخواه الهی شود مسموم،آن توانا فی الاجرای نقوش زیر پوستی،آن که نیمی از دنیا در کفش از برای دوستی،آن عشق دوران نوجوانی این حقیر،دریغا که اکنون گشته چروک و پیر... بانو چارلیز ترون...
راستی کیونا ریوز هم تو این فیلم بازی میکنه...



---------------------------------------------------------
پی نوشت 1 : زیاد دوس ندارم که این جوری خاطره وار بنویسم ولی امروز یکی از روزای پر معنای زندگیم بود...
پی نوشت 2 : هر چند وقت خدا رو شکر می کنم که سیگاری نشدم و لب به سیگار نزدم وگرنه احتمالا با این همه فکر و خیال حتما کلی درد و مرض هم نصیبم میشد.
پی نوشت 3 : سنپطرزبوگ رو دیدم و کلی باهاش حال کردم،خیلی وقت بود یه فیلم با موضوع جدید تو این وطن خراب شده ساخته نشده بود،اگه دنبال کار متفاوت هستید این ارضاتون میکنه...
پی نوشت 4 : این روزا خیلی درگیرم،اگه دیر به دیر آپ می کنم من رو ببخشید
پی نوشت 5 : به کامنت های پست قبل جواب داده شد.
طبقه بندی: دلنوشت، معرفی فیلم،
تبلیغات