
نگارنده ی این بلاگ،نگران است...بزرگترین افتخارش این است که هر موقع فهمید که اشتباه میکند طرز تفکرش را تغییر داد،اما هیچ گاه به خاطر خوشامد دیگران نظر خود را تغییر نداد.
بازدیدهای دیروز سایت : نفر
كل بازدیدهای سایت : نفر
بازدید این ماه سایت : نفر
بازدید ماه قبل سایت : نفر
تعداد نویسندگان سایت : عدد
كل مطالب ارسال شده: عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
عدو چو تیغ کشد،من سپر بیندازم
که تیغ ما به جز ناله و آهی نیست
راستی امروز روز دانشجو بود،دانشجوهای واقعی
روزتون مبارک
طبقه بندی: دانشکده، دلنوشت،
امروز وقتی وارد دانشکده شدم احساس کردم چقدر لابی خلوته،با خودم گفتم لابد بچه ها درس دارن،کیفم رو گذاشتم تو انجمن و برگشتم دوباره یه نگاهی به لابی انداختم دیدم قضیه بنیادی تر از این حرفاست و علاوه بر عدم حضور بچه ها،نبود صندلی های لابی نیز احساس میشود،بعد از بررسی متوجه شدیم که ریاست دانشکده دستور داده اند که هم صندلی های لابی دختران و هم پسران جمع آوری شود،خلاصه که اون ساعت خیلی طبقه ی اول سوت و کور بود،اما به همت دوستان همیشه در صحنه دانشکده ساعت بعد مبارزات شروع شد و هر کس به نحوی عدم رضایتش رو از این تصمیم گیری اعلام کرد،پسرا که به صورت کاملا خاکی و صمیمی رو زمین خودشون رو ولو کردن و مشغول خوردن ناهار شدن و با صدای بسیار بلند آهنگ های جاده شمالی گوش دادن و سه تا دانشکده اونور تر رو هم در شادی خود سهیم کردند
،دخترا اما یه کم ابتکار به خرج دادن و تا تونستن صندلی از کلاسا آوردن بیرون و به صورت کامپکت قرار دادن تو لابی و مشغول معاشرت با یکدیگر شدند به گونه ای که هیچ کس نمی تونست از بینشون رد بشه ...ما که قدیما نبودیم ولی از پیران دانشکده نقل است که هر رییسی که اومده یه حالی به این لابی داده،یکی دخترونه پسرونه اش کرده،یکی تابلو جداسازی زده،یکی تابلو ورداشته،ولی این یکی کاملا ویران کننده بود...
معرفی کتاب:
چند روز پیش رفته بودم نشر پنجره تا یه چند تا کتاب واسه خودم و یه بنده خدایی ابتیاع کنم، داشتم بقیه کتاب ها رو نگاه می کردم که یهو چشمم به یه کتاب آشنا افتاد،نمی دونستم چند بار خوندمش و چند بار به دیگران توصیه کردم بخوننش،فقط میدونستم که الان دیگه تو کتابخونه ام نیست،بی اختیار هوس کردم دوباره بخونمش،ورش داشتم و اونم گذاشتم کنار باقی کتابا...امروز سر کلاس اندیشه اسلامی تمومش کردم،هر چی می خونمش سیر نمیشم،اگه تا حالا این کتاب رو نخوندین دست به کار شید که کتابیست به غایت زیبا...معرفی می کنم:
شازده کوچولو

طبقه بندی: دلنوشت، معرفی کتاب، دانشکده،
صبح مثله پسرای خوب از خواب بیدار شدم و چون جز معدود دفعاتی بود که دیرم نشده بود صبحونه رو کامل خوردم و از خونه زدم بیرون ساعتم رو نگاه کردم و دیدم بازم کلی وقت دارم و باز هم جز معدود دفعاتیه که سر وقت می رسم سر کلاس ریاضی مهندسی،خلاصه که همه چی مشکوک بود و نباید همه چی به این خوبی پیش می رفت...اومدم سر خیابون و به اولین ماشینی(یه پراید سفید) که گفتم رسالت،ترمز کرد...دیگه داشتم از تعجب شاخ در می آوردم...سوار شدم و کلی خر کیف بودم که نزدیکای مصلا گند خورد تو همه اش،پلیس خودرو ی ما رو متوقف کرد و مدارک خواست و راننده هم نمی دونست واسه چی گرفتنش،سوال کرد،افسره هم گفت پلاکت زوجه،منم یه جوری راننده هه رو نگاه کردم که بیچاره خجالت کشید،حالا قسمت قشنگ ماجراست که راننده ی قصه ما هیچگونه مدارکی هم نداشت،ما(من و 2تا مسافر دیگه) هم دیدیم که این یارو حالا حالا ها گیره داشتیم پیاده میشدم که جناب افسر فرمودند که شما هم باید تو ماشین بمونید،حالا بیا و ثابت کن که ما با این یارو هیچ نسبتی نداریم،خلاصه که بعد از یه ربع سر و کله زدن با یارو، مافوقش اومد و گفت با اینا چیکار داری بذار برن درنتیجه موفق شدیم که پیاده شده و محل حادثه رو ترک کنیم...دوستان هوای تهران در شرایط کوفت و زهره ماره اگه ماشینت رو با پلاک نامناسب با اون روز میارید بیرون حداقل مسافر نزنید،نزدیک بود الکی الکی امروز ما رو با ماشین ببرن پارکینگ بخوابونن ها...بازم 10 دقیقه دیر رسیدم سر کلاس.
معرفی آلبوم:
امروز آلبوم "اسیر" علیرضا قمیشی رو گرفتم،یه جورایی سبک باباش میخونه،از دست ندینش
طبقه بندی: دلنوشت، معرفی آهنگ،
چند وقت پیش جلوی تریای پسران دانشگاه علم و صنعت خندقی کنده بودند این هواااااااا بدون اینکه هیچ گونه مانعی یا هشداری جلوش بذارن که دانشجوی بخت برگشته نیوفته توش،هوا هم که قربونش برم زود تاریک میشه،خلاصه جون میداد واسه اینکه یه نفر نبینه این چاه رو به دیار باقی بشتابه.... نمیدونم چند نفر توش افتادن یا اینکه چند نفر تذکر دادن تا مسئولین به فکر واداشتن و این ابتکار رو زدن و مثلا مانع گذاشتن:

من خودم وقتی دیدمش بلافاصله گوشی رو در آوردم و عکس گرفتم،اگه قبلا یکی می افتاد تو این چاله و می مرد الان کسی بیفته می میره اما با درد بیشتر،اگه هم زنده بمونه آدم بشو نیست ...
----------------------------------------------------------------------
پی نوشت : امتحان مقاومت رو کاملا گند زدم،الانم شبیه یه آدم کاملا متنبه شده هستم.
طبقه بندی: دلنوشت، دانشگاه،
آخه یکی نیس بگه مرد حسابی مریضی کل ترم رو الاف می چرخی که شب امتحان به {...} خوردن بیفتی،جالب اینجاست این واقعه هر ترم داره تکرار میشه و وقتی که دارم از زور خواب میمیرم به خودم فحش میدم و میگم از ترم بعد آدم میشم،ولی هر ترم بدتر از ترم قبل،دیگه حالم داره از هرچی قهوه و نسکافه و چایی به هم می خوره،دلم میخواد مثله یه آدم بیخیال ولو شم رو تختم و بالشتم رو مدل خودم بگیرم تو بغل و بخوابم اما نمی تونم،یکشنبه میدترم مقاومت مصالح دارم و هنوز یکی از فصل هاش مونده،خداااااااااااااا....همین جا قول میدم اگه این ترم به خیر بگذره آدم شم و به قول کاظم قلم چی درس هر روز رو همان روز بخونم.
طبقه بندی: دلنوشت،
گاهی اوقات به این فکر می کنم که زندگی کردن به معنای واقعی تو ده سال خلاصه میشه،اونم ده سال ما بین 20 تا 30 سالگیه(حالا یه ذره اینور تر یا اون ور تر)...تا قبل از 20 سالگی که به جرم بچه بودن هیچ غلطی نمی تونی بکنی،بعد از 30 سالگی هم که اونقدر درگیر خونواده و بچه و کار و این چیزا میشی که عملا فقط زنده ای،اما فقط تو این بازه است که می تونی آزاد باشی و کارها و تصمیماتت به هیچ کس ربطی نداشته باشه،باور کنید بهتر از این دوره تو عمرتون پیدا نمی کنید،پس:
اگه هنوز به این سنین نرسیده اید منتظر باشید.
اگه تو این سنین هستید منتهز* باشید.
اگه هم این سنین رو از دست داده اید منبسط
باشید(بخند عمو حالا از دست دادیش که دادی،دلیل نمیشه که بخوای غصه بخوری،تو هر سنی میشه عشق و حال کرد،فقط باید دلت جوون باشه)
پاورقی:
* منتهز : فرصت یابنده،کسی که فرصت را غنیمت شمرد.
جونم براتون بگه که 2 هفته پیش یهو هیپوتالاموس این حقیر ترشح کرد و تصمیم گرفتم که ریش صورتم رو واسه تنوع بلند کنم،موهام رو هم معمولی و ساده شونه کردم و در اجتماع حضور پیدا کردم،از همون لحظه ی اول هر کسی یه چیزی می گفت،جالب اینجا است که حتی فامیل هم که کاملا با تفکرات من آشنایی داشتن بنده را از ابراز نظر خود بی نصیب نگذاشتن،چند تا از این اظهار نظر های کاملا خلاقانه رو ارائه خواهم کرد :
_ اااااا،امیر چرا ریش گذاشتی؟میخوای وام بگیری؟
_امیر ریش چرا گذاشتی؟موهاتو چرا اینجوری کردی؟دوست دختر جدیدت تیریپ مثبت دوست داره؟
_این ریش مسخره چیه؟نکنه شکست عشقی خوردی،بابا دخترا همشون {...} هستن،بیخیالشون شو
_مثلا میخوای بگی مرد شدی ریش گذاشتی؟
_چیو میخوای با این ریش ثابت کنی داش امیر؟میخوای بگی خیلی تیریپ خسته ای؟؟
_نگاش کنین تو رو خدا،انقدر درس می خونه فرصت نمی کنه Shave کنه
_آهااااااااااااااان،حالا داری کم کم شبیه مهندسا میشی
_چه خبره امیر؟اگه پول توشه بگو ما هم یقه رو ببندیم و ریش بذاریم
_و ...
خداییش تو کجای دنیا یه ریش گذاشتن می تونه انقدر معانی مختلف داشته باشه،چرا مردم ایران همیشه دنبال یه دلیل پنهانی تو هر کاری می گردن؟؟؟
نمی دونم چرا ولی همش این شعر نامجو میاد تو ذهنم:
روزی که رییییییش....روزی که زیر بغل پاره...روزی که یقه از فرط ایمان چرک بود...روزی که داگلاس هنوز مایکل نبود کرک بود.................
راستی این وسط یه چند نفری هم بودن که بدون اظهار نظر اضافی گفتن" امیر ریش بهت میاد" که جا داره از همین تریبون ازشون تشکر کنم.
طبقه بندی: دلنوشت،
زندگی سه بار بهت Middle F.I.N.G.E.R میده:
دفعه اول : وقتی که بچه ای و پاهات عرق سوز شده،گریه میکنی ولی فکر میکنن گشنه ای و شیشه ی شیر تا نصفه می کنن تو حلقت.
دفعه دوم : زمانی که نمی تونی هیچ کسی رو شبیه خودت پیدا کنی
دفعه سوم : وقتیه که داری میمیری و تاره متوجه میشی اون کسی که شبیهته همیشه جلو چشمت بوده و تو ندیدیش...
طبقه بندی: دلنوشت،
نمی دونم از کی و کجا شروع شد،ولی از وقتی که یادم می یاد همیشه بیشتر از اینکه نگران خودم باشم،نگران بقیه بودم،همه ی اعمال و رفتارم رو طوری تنظیم می کردم که کسی ناراحت نباشه یا حداقل از دست من ناراحت نشه،چه تو فامیل چه تو اکیپ دوستای صمیمی و چه تو مدرسه و دانشگاه همیشه مواظب بقیه بودم و همین کارام باعث شده که خیلی کمتر به خودم و خواسته های خودم توجه کنم،نمی دونم چرا این احساس مسئولیت لعنتی فقظ تو من لعنتی وجود داره،دیگه خسته شدم ازش،بعضی وقتا تا صبح بیدار می مونم و بهش فکر می کنم ولی به نتیجه نمی رسم،چند بار تصمیم گرفتم که فردا صبح وقتی بیدار میشم فقط به خودم و منافع خودم توجه کنم ولی نشد که نشد،چه کنم که خوشحال دیدن دیگران کلی انرژی میریزه تو رگام،اما باور کنید خسته شدم از این حس خوب و کشنده...
طبقه بندی: دلنوشت،
چندین مرتبه تصمیم گرفتم درونم رو بریزم رو یه بلاگ جدید،ولی پا نمیداد،به یاری خدای متعال زین پس حرف دلم رو با جرثقیل میکشم بیرون و پرتش می کنم تو گود.واسه پست اول چیز بیشتری به ذهنم نمیرسه...کلا هیچ وقت با شروع و پایان چیزی حال نکردم...
طبقه بندی: دلنوشت،
تبلیغات