
نگارنده ی این بلاگ،نگران است...بزرگترین افتخارش این است که هر موقع فهمید که اشتباه میکند طرز تفکرش را تغییر داد،اما هیچ گاه به خاطر خوشامد دیگران نظر خود را تغییر نداد.
بازدیدهای دیروز سایت : نفر
كل بازدیدهای سایت : نفر
بازدید این ماه سایت : نفر
بازدید ماه قبل سایت : نفر
تعداد نویسندگان سایت : عدد
كل مطالب ارسال شده: عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
ابتدا:ما را بس
خُــــــب،بالاخره بعد مدتها اومدم،اومدم،اما همچین خوب
نیومدم،یعنی خوش اومدم ولی خوب نیومدم،یعنی چجوری بگم،باشه،باشه،هل نده...خودم
دارم میگم دیگه...[نفس عمیق]...این چهلمین و آخرین پست این وبلاگه...[سکوت]
میدونید چیه؟میخوام تو اوج خدافظی کنم و کفشا رو آویزون
کنم،نمیخوام مثله علی دایی شم...فُش ندین بابا،خودم میدونم چرت گفتم...اما نه بی
شوخی وختی میبینی که نمیتونی چیزی که میخوای رو بگی الکی واسه چی بنویسی؟؟؟هااااااا؟؟؟مسخره
س دیگه؟؟؟نه مرامی مسخره نیس؟مسخره اس دیگه،خیلیم مسخره اس،مثله همین مسخره ای که
الان هی با مسخره بازی دارم مسخره ش رو در می آرم...
تو این یه سال و خورده ای که این بلاگ رو آب و جارو میکردم
خیلی چیزا یاد گرفتم و خیلی چیزا هم یاد نگرفتم که این در مقابل خیلی چیزای
بزرگتری که یاد نگرفتم چیز خیلی ای نیس...راضی ام دیگم...همین
چون این پست آخره،طبیعتا دل کندن ازش سخت تر میشه،واسه همین
پیش بینی می کنم که طولانی از آب در آد،به بزرگی خودتون ببخشید...
یه دونه بعد ابتدا: اینک سه بار هفت
سال است که به گردش جهان چشم دوخته ام
چن وخت پیش تولدم بود،اما اولین تولدی بود که خوشحال
نبودم،21 سالم شد،دلم نمیخواست هیچ وخت از 20 سالگی کنده شم،دیگه همه چی رنگ جدی
به خودش گرفته،نمیدونم شاید من دارم سخت میگریم،شاید جو گیر شدم،ولی واقعا وارد
شدن به یه دوره دیگه از زندگی سخته...البته خیلیا معتقدن این اتفاق باید تو 20
سالگی و 30 سالگی بیفته،ولی من 20 سالگی هم واسم مثه 19 سالگی بود،یعنی یه جورایی
خودم رو گول میزدم که هنوز تو قبلیم ولی وقتی این 1 اومد کنار 2 نشست،دیگه نمیتونی
خودتو گول بزنی...
دو تا بعد از ابتدا : من باب فرهادی
و جدایی اش
اول از همه ابراز خوشحالی واسه اینکه دوباره کلی جایزه برده
و گلدن گلوب این اواخر هم که گل سرسبدشونه،تو اسکار هم تو دو تا زمینه
کاندید شده که دیگه همه میدونن،ایرانی نیستی اگه ندونی :دی
همونطور که گفتم جدایی نادر از سیمین تو دو زمینه کاندید
اسکار شده،یکی بهترین فیلم غیر انگلیسی،یکی ام بهترین فیلمنامه ارجینال...که این
حقیر بعید میدونم تو زمینه دوم شانس زیادی داشته باشه،چون رقبای خیلی سر سختی مثله
“Artist” داره،ولی دعا میکنیم که جفتشو ببره که حسابی
خرذوق شیم...
اما چیزی که میخوام بگم خطاب به اونایی که هنوزم دارن
پافشاری میکنن که این جوایز سیاسیه و این فیلم کلا جشنواره ای ساخته شده که
اینقد داره جایزه میبره...
اولا آب رو بریز اونجایی که میسوزه...ثانیا کجای این فیلم
المان جشنواره ای و سیاسی داره؟؟؟فیلم جشنواره ای میدونی چیه شما؟؟اگه رفته بود تو
کثافت و فقر و بدبختی و این صوبتا مانور
داده بود که یکی از مهمترین شاخصه های فیلم های جشنواره ایه حق با شما بود،اما
اینطور نیست...چرا نمیخوای قبول کنی این فیلم کاملا نماد زندگی یه انسان مدرن ه؟؟چرا
نمیخوای قبول کنی چالش راست و دروغ تو کل مردم دنیا وجود داره؟؟ دِ آخه بی انصافا
این فیلم تو همین جشنواره وزین فجر خودمون هم جایزه گرفته...
یه بار تو همین بلاگ از اصغر فرهادی عزیز تشکر کردم،ولی
لازم میدونم که بازم ازش تشکر کنم که تو این اوضاعی که همش خبر های بد رفیق
گوشامون شدن بهانه ای برای لبخند زدن این مردم خسته جور میکنه...دست مریزاد مرد...آها
راستی تا یادم نرفته اینم بگم واسه اونایی که نگرانن اصغر خان فرهادی به خاطر دست
دادن با آنجلینا جولی بره جهنم،مطمئن باشید جای افرادی که باعث خوشحالی یه ملت
میشن همیشه تو بهشت رزروه،آره اینجوریاس،شما سعی کن فیلمنامه ندزدی که جای دزدا
همیشه تو موتورخونه ی جهنمه...
وسط مسطا : یه کمی هم درباره ی اسکار
امسال
خیلی جالبه،فیلمایی که این زیر معرفی میکنم تو دوران
امتحانات دیدم و حالا که بیکارم به جای پیشرفت در فیلم بینی پسرفت داشتم،کلا همیشه
اینجوریه...یه خلاصه ای از اونایی که خوشم اومده این زیر میارم :
The Help
فیلم درباره ی نژاد پرستی و سختی هاییه که خدمتکاران سیاه
پوست تو دهه 1960 در آمریکا کشیدن که با کمک یه نویسنده تازه کار اون رو تبدیل به
کتاب میکنن...جدا از ساخت و پرداخت قوی و فیلمنامه دقیقش،چیزی که از همه بیشتر تو
این فیلم توجه من رو به خودش جلب کرد،بازی بی نقص و باور پذیر هنرپیشه های زن این
فیلمه،یعنی اصلا احساس نمیکنی دارن فیلم بازی میکنن،خود خودشونن واقعا...
یه لانگ شات(شایدم اسمش لانگ شات نباشه،دوربین داره از دور
فیلمبرداری میکنه) هم اوایل فیلم هست که من خیلی باهاش حال میکنم،ماشین اون
نویسندهه (اسکیتر) داره از مزرعه خارج میشه با صدای بلند ضبط ماشینش که داره یه
موسیقی کانتری-بلوز ازش پخش میشه،هوا خوب
و طبیعت خوب،یه حس بیخیالی به آدم میده همون اوایل...
امتیاز من به این فیلم : 9/10
The Artist
اول از همه بگم که این فیلم شاهکـــــاره،اصن دلیل اینکه من
امتحانام رو خوب دادم این ترم همین فیلم بود...ایده ناب،بازی عالی،موسیقی
فوقالعاده،همه چی همه چی عالی...
قصه هم درباره ی یه هنرپیشه هالیوودی فیلم های صامته تو دهه
20 که خیلی مشهوره و مخالف با ورود به عرصه فیلم های غیر صامته،در نتیجه با ظاهر
نشدن در فیلم های غیر صامت و شکست آخرین فیلم صامتش کم کم به فراموشی سپرده
میشه،این وسط درگیر یه ماجرای عشقی هم میشه که زن زاید و مهمان هم ز در آید و از
این صوبتا،خلاصه خیلی خسته و داغون و باقیش هم فیلم رو ببینن که واستون جذاب
باشه...اگه فیلم سانسِت بلوار رو دیده باشید متوجه شباهت های کوچیکی تو
موضوع فیلم میشید که البته این حس
منه...فیلم یه رگه های هوشمندانه طنز هم داره و تا ثانیه های پایانی فیلم صامته و
فقط موسیقی رو میشنوید...در کل میتونم بگم باید مغز اون فیلمنامه نویسی که همچین
ایده ای ازش اومده بیرون رو بوسید...
امتیاز من به این فیلم : 10/10

Midnight in the Paris
از این فیلم هم خیلی خوشم اومد،ولی درموردش نوشتن خیلی
سخته،چون کاملا گند میزنم تو داستان،فقط اینو بگم که اوایل فیلم حالم داشت بهم می
خورد،چون کلی از اون دیالوگای معذب کننده توش بود،قشنگ فکر میکردم با یه اثر مزخرف
رو به رو ام که یهو میخکوب شدم و تا آخر فیلم لذت بردم...ایده ی فیلمنامه واقعا
قویه و باید به وودی آلن دست مریزاد گفت،تو فیلم طنز وودی آلنی کاملا مشهوده،هر چند
که من هیچ وقت از این نوع طنز خوشم نیومده،ولی بازم برام دوست داشتنیه...من حیث
المجموع با این فیلم لذت دیدن همینگوی و پیکاسو و کلی هنرمند و نویسنده دیگه از دو
قرن گذشته رو یکجا بدست میارید که خیلی نابه...او شِت...سوتی دادم :|
امتیاز من به این فیلم : 8/10
دو تا مونده به انتها : عذرخواهی
1.تو این بلاگ بعضی مواقع از روی جوونی و عصبانیت ممکنه
چیزایی گفته باشم که یه سری از دوستان رو ناراحت کرده باشم،معذرت میخوام.
2.یه جاهایی ممکنه شعاری حرف زده باشم،بازم معذرت میخوام.
3.یه عذرخواهی هم به خودم بدهکارم که همیشه قیچی دستم بود و
در هیبت یک سانسورچی تمام عیار به خودسانسوری پرداختم...خودم از خودم معذرت میخوام.
یه دونه مونده به انتها : توصیه ها
1.تا میتونید موسیقی گوش بدید.
2.اگر وقت داشتید فیلم هم ببینید.
3.اگر بیشتر وقت داشتید،کتاب هم بخونید.
4.و اما مهمترین توصیه : هیچ وقت هیچ وقت خودتون واسه
خودتون قانونی وضع نکنید که بعدا دور از جون به غلط کردن بیفتید...
انتها : چند بیت از شعر زیبای "محمود حبیبی" عزیز
چهل شب كاشتم اما گل كشفی نمیروید
نمیدانم چه سحری چه طلسمی در زمینم بود
چهل شب سوختم، آتش زدم، افروختم خود را
هلا باران! هوا ناری میان ماء و طینم بود
چهل دریا، چهل ساحل، چهل صحرا، چهل منزل
چهل شب پیش مُردم آه... امشب اربعینم بود
چهل پیكار و یك پیكر، چهل نیزار و یك نیزه
نبردی نابرابر در میان كفر و دینم بود
چهل شطّ و چهل شیطان، چهل دجله، چهل دجّال
چهل دیو و چهل دیوار در دیوار چینم بود
منی بی خضر در خضرا، اویسی بی قَرَن در من
قَرَن در او قَران در من، قَرَن در او قرینم بود
به نحس طالع یُمنم، به یُمن طالع نحسم
یسیری در یمان بودم، یساری در یمینم بود
اگر تیهو، كه عمری تیر غیرت در كمان دیدم
اگر آهو، كه عمری شیر رحمت در كمینم بود
اگر بیدم تنم در مَشك، گر مُشكم سرم بر باد
خدا را شکر، مُهر بی نشانی بر جبینم بود
طبقه بندی: دلنوشت، معرفی فیلم،
محک: به کودکان سرطانی بدون صرف هیچ هزینه ای کمک کنید!
با سلام به تمام دوستان عزیزی که این مطلب را میخوانند و برای این کار خیر وقت صرف میکنند.
خیلی از کودکان وقتی که به دنیا میان حتی طعم یه لحظه سالم بودن رو نمیکشن و لحظهای آرامش در کنار خانواده رو ندارن چقدر درد آور فرزند، خواهر، برادر یا نوه خانوادهای به بیماری مبتلا شوند که آرامش و حس خوشحالی رو از آن خانواده بگیرد و آن خانواده از پس هزینههای درمان این بیماری بر نیایند.
همیشه برای انجام کار خیر احتیاج نیست ما از نظر مالی به این جور کودکان کمک کنیم و خیلی راههای دیگری وجود دارد که از نظر مالی خیلی مهمتر هستند و اون حمایت من و شما و همه افرادی هستند که از بیماری این جور کودکان خبر داریم.
حال شما را با موسسه خیریهای آشنا میکنیم که بهترین مکان را برای کودکان سرطانی به وجود آورده است :
موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان "محک" به عنوان یک سازمان غیردولتی، غیرانتفاعی و غیرسیاسی در سال 1370 با شماره 6567 به ثبت رسید و از همان زمان فعالیت رسمی خود را جهت تسکین آلام کودکان مبتلا به سرطان و خانوادههای آنان آغاز نمود.
از همان ابتدای تاسیس ، به پشتوانه حضور خالصانه موسسین متخصص و پاک نیت ، موسسه "محک" توانست ظرف کمتر از یک دهه با بهره گیری از اعتماد و حمایتهای آحاد مردم و سخت کوشی اعضاء داوطلب و اعمال روشهای علمی و تخصصی در مراقبتهای ویژه از بیماران و خانوادههای آنان در کنار پیشرفتهای علم پزشکی آمار مرگ و میر را از 75 درصد در دهه 60، به 25درصد در دهه80 برساند.
موضوع فعالیت مؤسسه محک، انجام امور خیریه در زمینههای پزشکی، پژوهشی، پیشگیری، درمانی، خدماتی، بهداشتی، بیمارستانی، رفاهی و صرفا در جهت حمایت از کودکان مبتلا به سرطان میباشد.
محک تبلوری از ایفای نقش مشارکت مردمی در جامعه است که در بخش اول اساسیترین شعار محک یعنی ”ما را یاری دهید و از ما یاری بخواهید” بر آن تصریح شده است.
موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان "محک" توانسته است در طول 16 سال فعالیت خود بالغ بر 11000 کودک مبتلا به سرطان را تحت حمایت قرار داده و امکان ساخت بیمارستان فوق تخصصی سرطان کودکان "محک" را فراهم آورد.
خوب کسانی که از نظر مالی میتوانند به این کودکان کمک کنند از لینک زیر وارد سایت بشن:
www.mahak-charity.Org
و حالا کسانی که نمیتوانند از نظر مالی کمک کنند چه کاری میتوانند انجام بدهند:
همون طور که میدانید ممکنه خیلی از افراد این صفحه را بخوانند و
به کمک این موسسه بشتابند پس ما باید کاری کنیم که این صفحه را خیلی از افراد ببینند.
اولین راه این است که این صفحه را به دوستان خود میل کنید.
ممکنه شما با چند نفر فقط ارتباط دارید.
ممکنه حتی شما ایمیل یکی از دوستانتان را دارید به آن دوست خود فقط بتوانید میل بزنید
بعضیها هم ممکن است صدها ایمیل از دوستان خود داشته باشن به آنها میل بزنند.
مهم فرستادن میل به دیگران است و تعداد آن مهم نیست.
اگر همین کار ادامه پیدا کند زنجیرهای از ایمیلها به وجود میآید که
باعث میشود تمام ایرانیانی که در اینترنت هستند این صفحه رو بیینند.
راه دوم این است که این صفحه را در سایت یا وبلاگ خود قرار بدید تا
افراد بیشتری این صفحه رو ببینند.
در آخر این صفحه نمایشگری از بازدید این صفحه گذاشته شده است که
به شما میتواند کمک کند که چقدر این صفحه دیده شده است همه ما امیدوار هستیم
بازدید عدد این نمایشگر از میلیونها رد کند تا همه بدانند ایرانیان در کمک کردن
به هموطنان خود حرف اول را میزنند.
از شما ممنون هستیم که با نیت فقط خالصانه این کار را انجام میدهید
آرزوی سلامتی برای تمام ایرانیان عزیز
بگذارید این ایمیل به حیات خود ادامه دهد و برای کسانی که برایتان ارزشمند هستند ارسال نمایید.
اما اگر این کار را انجام ندادید ، نگران نباشید ، هیچ حادثه ناخوشایندی برای شما رخ نخواهد داد!
شما تنها این فرصت را که به دنیای شخص دیگری با ارسال این مطلب روشنایی بیشتری ببخشید ،
از دست خواهید داد ، کسی چه می داند ،
شاید یکی از دوستان شما هم اکنون بیشترین نیاز را به خواندن این مطلب داشته باشد.

جواد سبط مطلبی را در تارنمای خویش منتشر کرده بود که در آن اشاراتی هم به ما شده بود،برایش کامنت گذاشتیم،اما ایشان برخلاف تمامی اصول اخلاقی کامنت اینجانب را مخفی کرده اند وبه جایش با سو استفاده از نام بنده کامنتی جعلی را برای پست خویش تدارک دیدند،بنده هم برای اینکه جوابم سرخورده نشود،بار دیگر آن را در اینجا منتشر میکنم باشد که جواد هم به اخلاقیات رو بیاورد ،این شما و این هم کامنت اورجینالی که ما نوشته بودیم :
اولا که باز هم تبریک
ثانیا این که ما در همایونی خودمان نشسته بودیم و کاری به کار دربارهای چیپ و داغونی امثال دربار شما نداشتیم که جهان خان آمدند پیش ما و التماس کردند که بیا و پدری کن و سمت پدربزرگ معنوی این دربار را بر عهده بگیر. ما هم که دلرحم علیرغم کار فراوانی که درهمایونی خودمان (فی البلاد رُم) داشتیم و همچنین مشغله زیادی که بابت رفع خواسته های کتایون رُم درگیرش بودیم با حفظ سمت این وظیفه را نیز قبول کردیم باشد که این دربار آفت زده را نجات دهیم...
ثالثا با اینکه اعتقاد داریم القاب در ترفیع و تقلیل شخصیت انسان نقشی ندارند اما دیدیم که خیلی رعیت رعیت میکنید خواستیم یادرآور شویم بنا بر شجره نامه ی دقیقی که در اختیار داریم نسبمان به خوانین کرمانشاهان و اورامانات بر میگردد و هنوز هم در مناطقی از غرب کشور رعایایی هستند که جلویمان خم و راست میشوند....
رابعا اینکه از همین تریبون اعلام میداریم که هر زمان فردی با کفایت اعلام موجودیت کند و خواستار ابویت بر این دربار فلک زده ی شما باشد بدون جنگ و خونریزی کنار خواهیم رفت و این تاج حلبی را چند دستی تقدیمش خواهیم کرد...
این روزها همینطور بیخود و بی جهت خوشحالیم و ناراحتی در سلولی از بدنمان یافت نمیشود آن هم بی خود و بی جهت،نمی دانیم چه شده است ولی بی دلیل احساس شادابی میکنیم،به سختی هم کسی می تواند عصبانیمان کند،حتی کسی بی جهت هم بزند زیر گوشمان احتمالا با لبخند جوابش را بدهیم،این چند روزه زندگی هم ناملایماتی از خود نشان داده ولی اصلا خاطرمان مکدر نشده، دقیقا نمیدانیم چه شده اما احساس میکنیم که کم کم داریم با همه چیز هماهنگمیشویم،یعنی یک جورایی قلق زندگی دستمان آمده،ناراحتی ها را هم به عنوان جزیی از فرایند زندگیمان پذیرفته ایم که هر از چندگاهی سبب رفع تکلیف می آیند زنگ در را میزنند و میروند،البته بعضی هایشان هم دست را از روی زنگ بر نمیدارند ولی به هر ترتیب آنها نیز رفتنی اند...
تقویم کوچکی ابتیاع کرده ایم و کارهایی را که باید در طی هفته انجام دهیم درونش یادداشت میکنیم و به لطف روش مکملی که پویا بهمان معرفی کرده تقریبا زمانمان در حال مدیریت است،اگر بتوانیم کمتر بخوابیم هم که دیگر نور علی نور میشود،خرس های قطبی بفهمند رکوردشان را شکسته ایم یقینا افسرده خواهند شد،نگرانیم سمت سیگار بروند زبان بسته ها،سطح دغدغه را دارید که؟
معرفی آهنگ
یه آهنگ به شدت آرامش بخشی هست به اسم Flash Back که دو تا خواهر دوقلو ( نسیم ونیسا) به زبون فرانسه خوندنش،(این نسیم همونیه که تو گروه زدبازی هم میخونه)...از اونجایی که کل دانش من از زبون فرانسه در حد "ژو ماپل امیر" و " ژو سویی ایقانین"ه نمی دونم چی میگن ولی میدونم هر چی میگن درسته...
--------------------------------------------------------------------------
1.پیچ طنزیمِ طنزم خراب شده و فعلا طنزم نمیاد...
2.یه فرصتی رو از دست دادم که شاید دیگه تو زندگیم تکرار نشه،ناراحت نیستم،نه واسه اینکه این روزا الکی خوشحالم واسه این ناراحت نیستم که تموم جوانب رو سنجیدم و بعد تصمیم گرفتم،هرچند اشتباه کردم ولی به ریسکش نمی ارزید(دارم خودمو خر میکنم،شما هم به روم نیارید)
3.در میوه چینی بی گاه،رویا را نارس چیدند و تردید از رسیدگی پوسید...
طبقه بندی: معرفی خواننده، دلنوشت، معرفی آهنگ،
میخوام بزرگ که شدم
زن که گرفتم
بعدش بچه دار که شدیم
بچه مون پسر که بود
واسش شبا جای لالایی آهنگای داریوش رو بذارم
تا 5 سالگی فقط باید داریوش گوش کنه تا تو وجودش نهادینه شه-اگرم
بفهمم زنم از این آهنگای چرت و پرت واسش گذاشته کاریش ندارم اما احتمالا به صورت خیلی
اتفاقی خودش از پشت چهار تا چاقو بزنه تو
کمر خودش بعد خودش خیلی اتفاقی خودشو خفه کنه و بعدش هم خودش خودشو بسوزونه، اگرَم
زنده موند یه راس بره خونه ننه باباش تا بفمه که نباس تو آموزش های من خللی وارد
کنه...
بعدش بچم رو با قمیشی آشنا میکنم، از 5 تا 15 سالگی هم به غیر از قمیشی
نمیذارم چیز دیگه ای گوش کنه،بعد دوباره یه دوره فوق تخصصی داریوش واسش میذارم به
مدت 10 سال،اونوخت یه امتحان دُرُس درمون ازش میگیرم ببینم فمیده چیزی یا نه،اگه
قبول شد که بعدش میتونه هر غلطی دلش خواس بکنه،اما اگه قبول نشد بی معطلی میذارمش تو یه سبد و دمه یه پرورشگاه ولش می کنم،به هاگ 25 سال درس میدادم یه عنی می شد...
طبقه بندی: دلنوشت،
به همراه تنی چند از رفقای قدیمی قصد سفر به دیار شاهرود
کردیم تا این جسم تمدن زده را کمی با طبیعت آشتی دهیم،آشتی دادنی...واسه اقامت هم
باغ بستگان یکی از بچه ها رو تعیین کرده بودیم...قمیشی گوش کنان رسیدیم به شاهرود
و بعد از کلی به به و چه چه و لذت بردن از هوای سالم و مقادیری ابراز وجودهای
جوگیرانه که "هیچ چی طبیعت نمیشه" و "ای کاش همیشه تو همچین جایی
زندگی کنیم" و امثالهم،آهنگ عزیمت به
باغ مذکور کردیم...بعد از طی 10 کیلومتر جاده ی ایــــفتضـــــــــاح خاکی و اصابت
بیشمار کله ی مبارک به سقف اتومبیل بالاخره به باغی منزوی که انتهای آن به جنگل
شباهت داشت،رسیدیم و با استقبال بسیار گرم صاحب باغ که زودتر از ما رسیده بود روبرو
شدیم...وسایل رو گذاشتیم تو خونه باغ و بعد از یه استراحت کوتاه به پیشنهاد یکی از
بچه ها مایوها رو برداشتیم و رفتیم سمت استخر...استخر که چه عرض کنم،لوکیشن
ایندیانا جونز...2-3 تا مار مرده خیلی شیک و مجلسی تو استخر تشریف داشتن
یکی از
بچه ها که سریعا همون راه اومده رو برگشت و یکی دیگه هم زیر بغل منو گرفت
که نخورم زمین...قضیه رو به محمد آقا(صاحب باغ) اطلاع دادیم و ایشونم فرمودن که
:"آب رو خالی کنید و مار ها رو هم بندازید بیرون و دوباره پرش کنید و بعد با
خیال راحت شنا کنید"،همچینم ریلکس میگفت مارها رو بندازید بیرون انگار در مورد پاستیل
حرف میزنه،خو آخه برادر من چرا متوجه نیستی مارِ،مــــــــــــــــــــــــــار...پرسیدیم:"
چه گارانتی هست که یه سری ماردیگه سراغمون نیان؟"،فرمودن که :"نگران
نباشید بابا،مارها معمولا تا اوایل شهریور این اطراف پرسه میزنن"،میخواستم
بگم خو لامصب الان وسط شهریوریم،اومدیم یه سری از مارا تقویم دم دستشون نبود و
ویار کردن یکی دو هفته دیرتر برن وکِیشِن،این درسته که چند تا جوون رعنا رو به کام
مرگ میکشانی آیا؟؟...عطای آب تنی را به لقایش بخشیدیم و مشغول تدارک آتیش واسه
قلیون و شام شدیم....
تو هوای نیمه تاریک خیلی خوشحال نشسته بودیم دوره هم قلیون میکشیدیم و سعی میکردیم مارها رو فراموش
کنیم که آقا محمد گفت :"راستی بچه ها وقتی دارید کفشاتون رو میپوشین مراقب
باشین یه وقت توشون عقرب نرفته باشه بزندتون"
آخ که چقد دلم میخواست همون لحظه برگردم خونه...قلیونم
کوفتمون شد رفت پی کارش...
در حال شام خوردن بودیم که آقا محمد گفت:"جای جسی خالی"...پرسیدیم
جسی کیم دِ؟گفت:"سگ بیچارم بود که قبل عید چندتا گرگ خوردنش"...
شام
نخوردم که،کوفت زهرمار خوردم،گـــــــــــــــــــــــــــرگ؟؟؟!؟؟!؟!!؟از عصبانیت
میخواستم همون لحظه یه معلولیت خانمان برانداز بذارم رو دست بهزاد با این جایی که
ما رو آورده بود،فک کن گرگا یه سگ رو به اون هیبتش خوردن،من که دیگه حکم آلبالو رو دارم واسشون...خیر سرمون می خواستیم در دامن طبیعت باشیم اما از ترس کل شب رو تو
خونه نشستیم و با لپتاپ فوتبال بازی کردیم و بعدشم یه کم پاسور زدیم،کارایی که
میتونستیم تو خونه ی خودمون هم انجام بدیم و اونم با خیال راحت...تو خونه باغم
همچین در امان نبودیم و هر چند وقت جانورانی موذی و کوچکی را در اطرافمان مشاهده
میکردیم که خیلی ملو و ریلکس تو خونه رژه میرفتن...
بچه ها علیرغم میل باطنیشون خوابشون برد،اما من ازترس جک و
جونورا تموم تلاشمو میکردم که نخوابم،هدفونو کردم تو گوشم و با صدای بلند آهنگ های
خر در چمن(به قول اسبق الدبیر نصیری) گوش میدادم که خوابم نبره،اما فقط 1 ساعت
بیشتر از بقیه دووم آوردم،انگار بار کل دنیا رو پلکام بود،پاچه های شلوارمو چپوندم
تو جورابام تا از ورود اتفاقی موجودات به درون شلوارم جلوگیری کنم و با حسی به
غایت مزخرف چشمامو بستم...
یکی،دو ساعت بعدش هوا یهو جوری سرد شد که هرچی پتو میپیچیدم
دور خودم تاثیری نداشت،اما بدترین اتفاقی که افتاد این بود که همون موقع احساس
نیاز به دبلیو.سی. خرم رو چسبید و فاجعه این بود که دستشویی بیرون خونه قرار داشت
و بنده هم از ترس حمله ی حیوانات وحشی تا چند ساعت بعد که هوا روشن شه و بقیه
بیدار شن با
طبیعتِ خود جنگیدم و دائم خودم رو لعن و نفرین میکردم و گهگاهی هم توبه
...
با وجود تمامی این مصائب،این سفر تجربه ی خوبی بود و در
پایان لازم میدونم چند نکته رو یادآور شم:
+ من و همسفرام دیگه غلط بکنیم همچین سفرایی بریم....
+ جرئت داره کسی یه بار دیگه به من بگه بریم فلان جا واسه
هیجان و اَدوِنچِر و اینجور کوول بازی های الکی،اونوقته که در بهترین حالت اگه بهش
فحش منکراتی ندم،یه کشیدۀ آب نکشیده از اینجانب دریافت میکنه...
+ و مهمترین چیزی که فهمیدم : آی لاو سیویلیزیشن،آی لاو
تکنولوژی،آی لاو همه چی الّا مار و عقرب و گرگ و گراز و درد و مرض و کوفت و تو روحت
بهزاد،پسرۀ احمق...
----------------------------------------------------------------------
پی نوشت 1: تازه فهمیدم اگه Shift+J رو بگیرم
کلماتم اینجوری کـــــــــــــــــــــــــــــــــش میان،خیلی خوشحالم،اصن یه
وضی...
پی نوشت 2: کسی میدونه چیکار باید بکنم تا مخابرات واسم اس ام اس تبلیغاتی نفرسته؟ بابا من نخوام تو حراج ویژه ی برنج داش مِیتی و شرکا شرکت کنم باید کیو ببینم؟؟؟؟توروخدا اگه میدونین راهنماییم کنید
پی نوشت 3: بنر جدید بلاگ رو خودم درست کردم،ممنونم از دوستایی که ظاهر جدید رو تبریک گفتن :)
طبقه بندی: دلنوشت،
خوب که فکر میکنیم میبینیم متین راست میگفت که این "مکعب روبیک" ابزار استعماره...این شش وجهی مرموز حسابی ما رو از کار و زندگی انداخته،برای چند ثانیه کاهش رکورد الکی الکی خودمان را مچل کرده ایم.حالا خودمان به درک،یک شوهر خاله داریم که با 55 سال سن هنوز منِ کودکیش ریموو نشده و با این میزان سن با ویدئوگیم و هرگونه بازی دیگری که فکرش را هم نمی توانید بکنید سرگرم میشود،چند شب پیش در منزل ما تشریف داشتند که این شی منحوس را در دست ما رویت کردند و واله و شیدایش شدند اساسی...دو روز بعد خاله گرامی مان تماس گرفتند و ما را شستند و چلاندند و پهن کردند روی بند که :"این چیه به شوهر بی جنبه من معرفی کردی امیر؟شده هووی من این اسباب بازی،حالا اونش به کنار آقا امروز اینقدر سرگرم این مکعبه بود که دو ساعت دیرتر رفت مطب،خودت درستش کن وگرنه هرچی دیدی از چش خودت دیدی"...دیدیم ناخواسته بنیان استوار یک خانواده را سست کرده ایم،از طرفی هم تهدید خاله گرامی جدی بود...دست به کار شدیم شبش رفتیم منزلشون و ویدئو یک نوجوان چشم بادامی را که در عرض 6 ثانیه این مکعب را درست میکند به شوهرخاله هه نشان دادیم،بعدش هم گفتیم که : "من این رو دیدم حسابی انگیزم رو از دست دادم و روبیک رو انداختم تو کشو،شما هم بیخیال شید بهتره،عمرا نمیتونیم رکورد اینا رو بزنیم."
روز بعد با خاله گرامی تماس گرفتیم و دریافتیم که تدابیرمان کارگر نبوده اند که هیچ،گویا شوهرخاله مان را مصمم تر هم کرده ایم...فعلا جرات نداریم از شعاع 5 کیلومتری خاله گرامی رد شویم،خداوند خودش به دادمان برسد.

----------------------------------
معرفی فیلم : Lives of Others
این فیلم رو علیرضا تو دوران امتحانا بهم داد و کلی هم اصرار داشت که ببینمش،ولی اون موقع نشد...چند روز بعد از امتحانا نشستم پاش و بعد از دیدنش کف و خون بالا آوردم،دو-سه باری که آپ کردم میخواستم معرفی کنم بهتون ولی راستیتش حسش نبود.امشب حسش اومد...
فیلم تو دورانی اتفاق میوفته که برلین به واسطه ی اون دیوار عظیم به برلین شرقی و غربی تقسیم شده بوده و درباره ی وضعیت اختناق تو برلین شرقیه،داستان هم از این قراره که یکی از جاسوس های حرفه ای دولت برلین رو میفرستن که زندگی یه نویسنده معترض و همسرش رو زیر نظر داشته باشه که...اگه ادامه اش رو تعریف کنم فیلم رو خراب کردم...کاربرای سایت IMDB هم از 10 بهش امتیاز 8.5 رو دادن...یه فیلم غیر هالیوودی و تاثیر گذار...

معرفی بازی : Limbo
هفته ی پیش این بازی رو دانلود کردم و بدجور عاشقش شدم،یه بازی فکری و خوش ساخت...تو بازی از تکنیک خاصی استفاده نشده و فقط خلاقیت و ایده خوبه که توش موج میزنه،فضای ساده ی بازی واقعا جذاب و گیراست،لذت تجربه کردنش رو از دست ندید.فکر میکنم تقریبا 6 ساعت طول کشید تا تمومش کردم...حجمش هم فقط 70 مگابایته.

معرفی خواننده : رعنا فرحان
اگه فیلم "کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد" رو دیده باشید،احتمالا یادتونه که یه خواننده خانوم خوش صدا تو فیلم بود که ما نمی تونستیم ببینمش و تصویرش blur شده بود،اون خانوم کسی نیست جز رعنا فرحان که واقعا صدای منحصر به فردی داره.سبک ایشون جاز و بلوزه و بنده به شخصه عاشق اوج و فرودای صداشم.تا حالا هم 3 تا آلبوم منتشر کرده که می تونید با یه سرچ کوچیک پیداشون کنید.

-----------------------------------------------------------------
پی نوشت 1 : با فیدبک هایی که از پست قبلی گرفتم،تصمیم گرفتم که دیگه متن انتقادی تو این بلاگ ننویسم،گویا بعضی دوستان از واقعیت خوششون نمیاد.
پی نوشت 2 : من نه هرگز شکوه ای از روزگاران کرده ام//نه شکایت از دو رنگی های یاران کرده ام//گرچه شکوه بر زبانم،میفشارد استخوانم...
طبقه بندی: معرفی خواننده، معرفی بازی، دلنوشت، معرفی فیلم،
به توصیه دوست خوبم سینا این مطلب رو حذف کردم،نوشتن تو این بلاگ دیگه داره غیر قابل تحمل میشه 
نکته مهم: سایتی که این زیره مال سازمان ملله،وقتی صفحه باز میشه بالاش یه دکمه زرده. وقتی روش کلیک کنید اسپانسرهای سایت به اندازه یک وعده غذایی برای یک کودک آفریقایی پول میدن. برای شما هیچ هزینه ای نداره اما کلیک کردن روزانه شما میتونه کلی کودک رو از گرسنگی نجات بده. پیش پیش از همتون برای این کار تشکر میکنم
طبقه بندی: دلنوشت،
به گوشمان رسانیده اند که اغیار پشت سرمان گفته اند ما
بسیار منزوی و بنا به روایتی دیگر چُس هستیم.یکی دو مرتبه ی دیگر هم این را شنیده
ایم،به خودمان شک کردیم،از ناقل خبر که دوست صمیمیان است میپرسیم نگفته اند دلیل
این طرز فکرشان چیست؟میگوید که گفته اند:" در فلان سفری که با همدیگر رفتیم،امیر
زیاد حرف نزده است".ما را میگویید،اینجوری
شده ایم...خُب هر جانداری اخلاقی دارد ما هم
اخلاقمان این است که با افرادی که زیاد نمیشناسیمشان سریع فامیل سببی و نسبی
نمیشویم و بیشتر سعی میکنیم گوش کنیم و زر نزنیم تا بتوانیم اطرافیان را خوب
بشناسیم وگرنه پایش بیفتد در جمعهای دوستانه دلقکی هستیم برای خودمان و مجلس را
طوری در دست میگیریم که به واسطه ی چک و لگد و در بعضی موارد فحش های بَد بَد آن
را از یدمان خارج میکنند...آن وقت یک سری عناصر بیگانه ی معلومالحال با یک بار
دیدن ما سریعا درباره ی ما قضاوت کرده اند،انقدر قضاوت کنند تا قضاوت دانشان بترکد،والاااا...با
این نوناشون...
اما این دلیل انقراض ما نبود...این دلیل انقراض ما بود :
دیروز در کلاس زبان نشسته بودیم و داشتیم برای خودمان "آی اَم اِ بِلَک بُرد" فرا میگرفتیم که خانوم معلم نتایج امتحان میدترم را اعلام کردند،دریافتیم که تاپ مارک شده ایم (تُف تو ریا)،کمی زیر پوستی خوشحالی کردیم ولی نشاطمان دیری نپایید(کلا نشاط به ما نیامده و همیشه رفته)،خانم معلم گفت:"مستر تاپ مارک،پیلیز اِستند آپ فور اِ شورت(دقت کنید که ر خیلی نامحسوس تلفظ شود) اینترویو"...خلاصه این که ما را انتقال دادند به گوشه ی رینگ و دوستان هر سوال چرت و پرتی که به ذهن معیوبشان میرسید از ما میپرسیدند و ما هم به انگلیسی جواب میدادیم،فقط کم مانده بود که رنگ لباس زیرمان را هم بپرسند تا کاملا دین خود را در راستای شفاف سازی و روشنگری جامعه ادا کرده باشند.بعد از مدتی احساس کردیم که دیگر سوال ها تمام شده است و نفس راحتی را به درون ریه ها دمیدیم که متاسفانه به مرحله ی بازدم نرسید و با سوال ناجوانمردانه ی یکی از همکلاسی ها همچون غذای نوعروسان وا رفتیم : " وای آر یو سو اینترووِرت ؟"...میپرسد چرا انقدر درونگرا و منزوی هستی ؟...ما را میگویید میخواستیم همان جا جان را به جان آفرین یکتا تسلیم کنیم... زور زدیم و با کلی غلط غلوط جوابش را دادیم...{از این جا به بعد به علت عصبانیت زیاد ضمیرهایمان ببخشید ضمیرهایم اول شخص مفرد و لحن نوشتار صمیمی میشه}...دلم میخواست سر یارو داد بزنم و بگم منزویِ اَنه؟!دِ آخه مرتیکه سر کلاسی که همه شاگرداش یکی دو تا بچه دارن و من و یه نفر دیگه از همه کوچیکتریم چه جوری با بقیه گرم بگیرم؟نه تو بگو چه جوری؟دِ بگو دیگه؟چرا لال شدی؟با تو ام !سر تو بگیر بالا منو نیگا کن ! اعصابمونو قهوه ای کردی خیالت راحت شد؟مثلا بیام سر کلاس دست رو باز کنم محکم بخوابونم پشت کمرت بعدش با هم تر تر بخندیم خوبه؟چطوره درباره ی گرون شدن سرسام آور پوشک بچه و امثالهم باهات صحبت کنم؟تو به من یه موضوع بده من هر جلسه بعد از سلام و احوال پرسی در مورد همون باهات صحبت میکنم،جون من خودت قضاوت کن،دو نفر که همدیگرو نمیشناسن و هیچ ایده ای نسبت بهم دیگه ندارن با حداقل تفاوت سنی 15-20 سال درباره ی چی باید حرف بزنن؟هان؟حیف که هیکلت گنده است...
بعد از کلاس ذهنم کاملا درگیر این قضیه شده بود،زنگ زدم به چند تا از دوست و آشناها و نظرشون رو درباره ی خودم پرسیدم و فهمیدم که اونا هم اوایل همین فکرو میکردن ولی بعد از یه مدت کاملا نظرشون عوض شده...آخیش...خیالم راحت شد،جدی جدی داشت باورم میشد که یه مشکلی دارمااااا...چقدر همه چی خوبه الان...چقدر من الان آرومم...آرومم...آروم...Zzz... اِ سلام آقای همکلاسی،شرمنده که سرتون داد زدما یه ذره عصبانی بودم اون لحظه...{ }... نه بابا این چه حرفیه آقای همکلاسی من معذرت میخوام شما بزرگترید به هر حال احترامتون واجبه...{ }...اصن بیاید بریم یه رستوران شام بزنیم مهمون من... { }... خب خانوم بچه ها رو هم بگید بیان اونا هم مهمون من... { }...خواهش میکنم چه زحمتی...........[خروج من و آقای همکلاسی که تعارف سرش نمیشه به همراه خونواده اش از رستوران در حالی که همه میخندیم و به دوربین نگاه میکنیم ]...کات...فِید تصویر...تیتراژ.
----------------------------------------------------------------------
پی نوشت 1 : اگر بعد از خوندن آخرای پاراگراف آخر،پیش خودتون فکر کردین که من دیوونم،باید بهتون بگم که درست فکر کردید...
پی نوشت 2 : هرکی فک کنه من دیوونم،خَره...
پی نوشت 3 : چند روز پیش تو بانک منتظر بودم تا اون خانومه بگه :"شماره ی 247 به باجه ی فلان" که یه آقای میانسال متشخصی رو دیدم که زیپ شلوارش رو فراموش کرده بود ببنده،کلی با خودم کلنجار رفتم که بهش بگم یا نگم،با کلی شرم و حیا رفتم نزدیکش و در گوشش قضیه رو گفتم،رفت کنار آب سردکن و پشت به جمعیت زیپشو کشید بالا و بعدشم کلی تشکر کرد،وقتی داشتم از بانک میومدم بیرون انگار رو ابرها قدم ور میداشتم،بس که کار خوب نکردم این به نظرم خیلی میومد...
پی نوشت 4 : این تابستونم داره تموم میشه و من مثله همه ی تابستونای دیگه فقط یکی دو تا از صدتا کاری رو که برنامه واسشون ریخته بودم و انجام دادم...
پی نوشت 5 : هنوز دقیقا نمی دونم پی نوشت یعنی چی و کاربردش چیه،دیگر وبالیگ ازش استفاده میکنند ما هم گفتیم تو وبلاگمون به کار ببریم حتما چیز خوبیه...
طبقه بندی: دلنوشت،
آقا جدیدا این استیل روشنفکری-هنری نافرم داره
رو اعصابم تردمیل میزنه...یه چرخ بزنین دور و ور رو یه نیگا بندازین،نه جون من
نیگا کنید،آهاااا...دقت کردین این چند وقته چقدر تعداد آدمایی که موهاشون فِر پُر
پُشته و همزمان یه عینک گنده کائوچویی شبیه عینک وودی آلن رو چشونه زیاد
شده؟!؟ یارو تا دیروز موهاش لَخت لَخت بودا اما حالا معلوم نیست چه کوفتی مالیده
به سرش که کله اش شده یه حجم پشمالوی فرفری مثل کله ی باب راسِ فقید که اگه
مگس بیوفته توش عمرا نتونه راه برگشت رو پیدا کنه...تا همین دیروزم چشاش مثل عقاب
کار میکردا حالا یه شبه عینکی شده و یه عینک گذاشته رو چشاش این هوااااا نه ببخشید
این هوااااااااااااااااا
...
چند وقت پیش با یکی از بچه ها روی سکوهای بتنی
نزدیک تئاتر شهر نشسته بودیم و داشتیم واسه
خودمون اختلاط میکردیم که چند تا از این بچه مزّلف های روشنفکرنما وارد کادر شدن...نشستن نزدیک ما،یکیشون هم که دُز
روشنفکریش از بقیه بالاتر بود،تیریپ خاکی ورداشت و رو زمین نشست روبروی
دوستاش...بعد از کلی چرت و پرت گفتن
یهو یکیشون پیشنهاد داد:"بچه ها بیاید
دوباره درباره ی فیلم "شیرین" حرف بزنیم"...گوشا رو تیز کردم
ببینیم چی میگن(البته انقدر داد و بیداد میکردن که نیازی به گوش تیز کردن
نداشتم)...یعنی اگه این فیلم رو میدادم به دختر داییم که 7 سالشه بهتر از اینا
نقدش میکرد،یه جا خیلی بهم فشار اومد و با کلی ادب و احترام خودم رو قاطی کردم و
گفتم:"ببخشید ولی خود کیارستمی درباره هدف از ساخت این فیلم چیز دیگه
ای گفته،درضمن بر خلاف چیزی که شما میگید این فیلم حتی تو فرانسه هم فروشش افتضاح
بوده"...اما در عین ناباوری یکیشون این جواب تخیلی رو تحویلم داد: " شما
عمق حرف های کیارستمی رو درک نکردید و باید دید تعریفتون از هنر چیه؟درضمن مردم
فرانسه هم که شعورشون به این چیزا نمیرسه..."
یعنی تو عمرم آدم به پررویی اونا ندیده بودم
،خود
کیارستمی n بار
گفته که شیرین صرفا یه اثر تجربیه (به نظر من هم که کاملا درست گفته، البته
علاوه بر اینکه تجربیه یه آلبوم خاطرات خیلی قشنگ هم هست)ولی اینا از تو
فیلم اشاره هایی ظریفی به نسل کشی کلاغ های نژاد سفید در جنوب تبت هم کشف کرده
بودن ،همچینم میگن عمق حرفای کیارستمی انگار درباره ی کوبریک حرف میزنن،اگه
خیلی هم بهشون فشار میومد احتمالا میگفتن خود کیارستمی هم نفهمیده چه اثر گرانقدری
ساخته ولی ما فهمیدیم...هرجا هم که کم میارن با جمله ی "باید دید تعریفتون از
هنر چیه؟" بحث رو به F
میدن... تا دو دقیقه قبل از نطق بنده داشتن از شعور هنری مردم هنرپرور فرانسه حرف
میزدن و این که "شیرین" با چه اقبال عظیمی تو اونجا مواجه شده اما بعدش اونجوری تکذیب کردن...از شدت عصبانیت
میخواستم همون لحظه بهشون چند تا فحش صحنه دار بدم اما با تدابیری که اندیشیدیم(ما
2 نفر بودیم و اونا 5 نفر) بیخیال شدیم و گذاشتیم در جهالت خود خرغلت بزنند...
دقیقا نمیدونم این افراد چه مشکلی دارن که ادای آدمایی رو در میارن که خیلی باهاشون فاصله دارن،شاید دچار کمبود توجه ان شایدم چیز دیگه ای،اما هر چی که هست واقعا واسشون متاسفم که با این کارا خودشون رو از لذت اینکه خودشون باشن محروم میکنن.نکن برادر من...نکن،خودت باش...
یه انتقاد کوچیکم دارم نسبت به اونایی که واقعا هنر خوندن و از هنر چیزی بارشونه...اینا هم جدیدا یه مشکل پیدا کردن اونم اینه که جرئت بروز مخالفت با یه اثر چرت از یه هنرمند بزرگ رو ندارن،مثل داستان "لباس جدید پادشاه" میمونه این کار،همه میبینن پادشاه لُخته ها ولی فکر میکنن اگه بگن رسوای دو عالم میشن و به درک پایین هنری متهم...
-----------------------------------------------------
پی نوشت 1:امتحانام تموووووووووم شده و الان
کمثل دراز گوشی هستم که تی تاپ جایزه گرفته و در پوست خود نمیگنجه
...
پی نوشت 2 : دو سه هفته پیش رفتیم این فیلم
"ورود اقایان ممنوع" رو دیدیم،یه طنز کاملا حرفه ای با یه فضای
باحال،همه چی تکمیل بود:متن،کارگردانی،بازی ها...خلاصه اینکه برید ببینیدش چون
اساسی خنده ناکه
و از همه مهمتر اینه که سخیف نیست...
پی نوشت 3 : جدیدا به آهنگهای برادر مومن و انقلابیمون James Blunt علاقه مند شدیم و گزاف باهاش حال میکنیم،توصیه اکید دارییم شما هم این سعادت رو از دست ندید 
طبقه بندی: دلنوشت،
چند وقته که دو تا سوسک خدا نشناس،پشت کمد البسه ی این حقیر را با جای دیگری اشتباه گرفته اند و مدام دارند مراسم شب اول عروسی رو به جا می آورند، روش های پیشگیری هم که بلد نیستن،ر به ر بچه های قد و نیم قد تحویل اجتماع میدن،یکی نیس بگه خب جنبه داشته باشید دیگه،آخه غریزه یه بار،دو بار ،سه بار،گندشو درآوردین...
بچه های پدرسگشون(خودمان میدانیم پدرشان سوسک است) هم که معلوم نیست از کجا میخورند که اینقدر سریع رشد میکنند،روزای اول اندازه ی یه مورچه بیشتر نبودن، اما الان هرکدومشون واسه خودشون یه پا اکوان دیو شدن...کلی رو تا حالا کشتیم ولی مثله افسانه اژدهای دوسر، سر یکی رو که میبری دو تا سر به جاش در میاد...
دیدیم اینجوری نمیشه،با خونواده دیشب یه ستاد بحران تشکیل دادیم و پس از اینکه همه اعضا ستاد به صورتی چرخشی،شخصیت نامنظم و شلخته و کثیف اینجانب را مورد عنایت قرار دادند(مخصوصا مادر گرامی که مدام پوست میوه های خشک شده داخل اتاق رو یادآوری میکردند و کمثل چماق بر سر من مظلوم میکوبوندند) تصمیم بر این شد که طی یک طرح دو فوریتی کمد را جابه جا کرده و این سوسک های بی عفت را به چنگال قانون(بخوانید تار و مار) بسپاریم که امروز طی فوریت اول همگی برای شناسایی جوانب بحران در دیگر مناطق به مسافرت رفتند و بنده را با این هیولاها تنها گذاشتند...
همین الان که داریم این متن رو می نگاریم دو تا از این موجودات موذی در بالای سرمان مشغول عملیات تکاوری هستند و هر چند ثانیه مجبوریم سقف را نگاه کنیم تا اگر فتنه ای را تدارک میدیدند در نطفه خنثی کنیم... به هر حال امشب را نیز باید با خوف از حمله همگانی جامعه سوسکان بخوابیم...به امید آن روز که در دانشگاه های حشرات نیز تنظیم خانواده تدریس شود...
-----------------------------------------------------------------------------
پی نوشت 1: خداوند چه کارت نکند جواد سبط،یه کامنت واست گذاشتیم حالا تمام ضمیر هایمان،ضمیر جمع شده اند...
پی نوشت 2: از نشانه های یک دانشجوی واقعی اینه که به صورت عادی ماهی یک بار بیشتر بلاگش رو آپ نکنه اما همینکه نزدیک امتحانا میشه هفته ای 3 بار آپ میکنه...یکی نیس بگه آخه شنگول نفهم...
پی نوشت 3: به توصیه یکی از دوستان 2-3 شبه که داریم این سریال "ساختمان پزشکان" رو میبینیم،خوشمان آمد،توصیه می کنیم شما هم ببینید...
پی نوشت 4: بدتر از این مگه میشه؟به خاطر امتحانا مجبور باشی با خونواده نری مسافرت،اونوقت یه سرماخوردگی فیل افکن از خجالتت در بیاد...نمی دونید چه وضعی داشتم امروز عصر، همه علائم سرماخوردگی و مریضی و بدبختی یه جا اومد سراغم،از گلو درد مزخرف بگیر تااااا...بگذریم ...اصن یه وضعی بود...فعلا تلفنی کلی مشاوره پزشکی گرفتیم و بحمدالله بهتریم...
طبقه بندی: دلنوشت،
چند وقتیه انقدر ذهنم درگیره که خیلی حرفا رو نمیشنوم...
بهزاد داره باهام حرف میزنه و منم مثه بز اخوش نگاش میکنم،هر چند ثانیه هم سرم رو به نشانه ی تایید تکون میدم تا شک نکنه...
استاد داره درس میده و منم مثه فیلسوفا نگاش میکنم دریغ از یه ذره گوش دادن به یه کلمه از حرفاش،بغل دستیم آروم یه جا از درس رو که متوجه نشده میپرسه و منم صادقانه جواب میدم که فقط دارم نگاه میکنم...
تازگیا به جادوی این کلمه پی بردم : "باشه" ...اساسی کاربردی شده واسم،هر وقت حرفی رو نفهمم و حوصله جر و بحث نداشته باشم و بدونم که بحث کردنم بیهوده است به کارش میبرم و خودم رو راحت میکنم...کار اخلاقی ای نیست ولی فعلا مجبورم،میفهمی؟مجبور...اگه بتونم با وجدانِ بی وجدانم کنار بیام تا آخر عمر فقط میگم "باشه"...
بعد از مدتها نشستم پای تلویزیون و مجری برنامه کودک شبکه 2 داره درباره ی پرهیز از تنفر ورزیدن و مزیت های اون حرف میزنه،هه هه،حتما توقع دارن بچه ها هم توجیه بشن در حالی که هنوز اولین روز مدرسه از رو پرچم آمریکا رد مبشن و بای دیفالت تنفر جزئی از وجودشون میشه...حرصم میگیره از این برنامه های مزخرف،باز جای شکرش باقیه که ساعت هشت ونیم نیست..
خیلی سخته درونت داغون باشه ولی لبخند از رو صورتت محو نشه و امید تو چهره ات موج بزنه،میخوام این حال رو تمرین کنم،اگه بتونم حتی به این هدف نزدیک هم بشم به خواسته ام رسیدم....
جدیدا نمی تونم چهار خط با وحدت موضوع بنویسم،این گسل های بین نوشته هام رو با لطف خودتون پر کنید....
---------------------------------------------------------------
عذرخواهی : بنده از همین تریبون مراتب غلط کردم خود را من باب خارج شدن از حیطه ی ادب در پست قبلی اعلام میدارم و برای آنکه لگدی زده باشم بر دهان استکبار جهانی،3 بار میگویم : "مرگ بر آمریکای جهانخوار" و برای حسن ختام مقداری فلفل هندی اعلا در دهان میریزم باشد که عبرتی گردد برای دیگر بی ادبان و لق دهنان...
طبقه بندی: دلنوشت،
از خودم بدم میاد چون احساس میکنم یه چک بی محل کشیدم واسه باورهام و با هیچ شرخری هم نمی شه نقدش کرد...
-------------------------------------------------------------------------
پی نوشت 1 : قطار میرود،تو میروی،تمام ایستگاه می رود و من چقدر ساده ام که سال های سال در انتظار مردانگی به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام...
پی نوشت 2 : دیروز پای صندوق انتخابات انجمن علمی با یکی از حراستی ها رفیق شدم که با بقیه خیلی فرق داشت،یه حراستی از جنس مردم خوب...
پی نوشت 3 : درررررررررررد...یگانه نشان بودن من...
پی نوشت 4 : به کامنت های این پست جواب نمیدم،حمل بر بی ادبی نشه...
طبقه بندی: دلنوشت،
طرفای ساعت شیش بود که با پویا از دانشکده زدیم
بیرون و قدم زنان و ملو داشتیم در مورد ادامه تحصیل و این جور چیزا حرف میزدیم
که پویا پیشنهاد داد به دودسرای "خان
عمو" بریم،من اولش چُس کنم تو برق بود و مخالفت کردم
،ولی بعدش دیدم حرفامون کامل تموم
نشده،کوله رو محکم کردم و ندای پویا رو لبیک گفتم...
پویا یه قلیون پرتقال سفارش داد و نشستیم و در مورد همه چی حرف زدیم،بازی پرسپولیس-الاتحاد هم داشت پخش میشد و هر چند وقت با هورا یا فغان حضار متوجه میشدیم یه گلی رد و بدل شده...
خیلی چیزا واسم خوشاینده،ولی خوشایندترین چیز واسم هم صحبتی با اونیه که بیشتر از خودم یا حتی اندازه خودم میفهمه،کسی که نه از این ور بوم افتاده و نه از اون ور،کسی که دغدغه ها و تفکراتش شبیه خودمه،کسی که میفهمم چی میگه و میفهمه چی میگم،کسی که کلی چیز ازش یاد میگیرم...
با کلی حس خوب "خان عمو" رو ترک میکنیم تا یه ذره هم دود شهر رو نوش جون کنیم،تا میدون رسالت پیاده میریم و ته مونده ی ذهنمون رو میریزیم بیرون و واسه حسن ختام هم چند تا فحش نثار "علم و صنعت" میکنیم،هرچند که هنوز احساس میکنیم کلی حرف واسه زدن داریم ولی کوتاه میایم و ادامه صحبتهامون رو میذاریم واسه بعد...
----------------------------------------------------------
پی نوشت 1 : وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم//که در طریقت ما کافریست رنجیدن
پی نوشت 2 : همون پی نوشت 2 پستِ "پیر خستگی"...
پی نوشت 3 : از دوستایی که در پست قبلی برام آرزوی موفقیت کردن خیلی ممنونم،هفته بعد ریاضی مهندسی دارم،دعا کنید این یکی هم به خیر بگذره...
پی نوشت 4: فردا 14 اردیبهشت روزِ "سمپاد"ه،واژه ای که بخش
اعظمی از هویت من و خیلی های دیگه رو شکل داده،مهم نیست که الان اسمش چی شده،ولی
هنوز "فِلِش" های 8 جهته اش سالمه و به راهش ادامه میده،سمپادی روزت
مبارک
...
پی نوشت 5 : ذره را تا نبود همت عالی حافظ//طالب چشمه خورشید درخشان نشود
طبقه بندی: دلنوشت،
خیلی از چیزهایی که قبلا به نظرم 100 درصد درست بودن الان واسم مسخره جلوه میکنن ،تا چند سال پیش فکر می کردم علاقه داشتن به کاری که میکنی و چیزی که میخونی خیلی مهم و پیش برنده است اما الان که از یه ذره بالاتر نگاه میکنم میبینم چه تفکر مزخرفی داشتم،علاقه به کار و رشته تو این خراب شده اصلا معنی نداره،فکر میکردم که به هر کی خوبی کنی خوبی میبینی،فکر میکردم خیلی بیشتر از چیزی که فکر می کنم آدم سالم وجود داشته باشه...فکر میکردم که درست فکر میکنم اما فقط فکرشو میکردم...
بر خلاف تفکراتم که آپدیت و مدرن شدن،علایقم کلاسیک شدن ،آهنگای کانتری قدیمی گوش می کنم.دوباره با حافظ آشتی کردم و اون رو کاشف هر رازم میدونم،رو آوردم به دیدن فیلم های دهه ی 50 میلادی، نسبت به هنرپیشه های زن فیلمای قدیمی که لباسای گشاد و پفی می پوشن احساس علاقه میکنم، چشمام رو می بندم و خودم رو تو قرن گذشته تصور میکنم و خودم رو میذارم جای کسایی که برای اولین بار با چیزایی مثله تلویزیون و تلگرام و راه آهن آشنا شدن...
این روزها دچار بحران تصمیم گیری شدم،حتی واسه بیرون رفتن از خونه هم کلی سبک سنگین میکنم،دلم واسه اون امیری که آزاد و دایورتی تصمیم می گرفت تنگ شده،احساس می کنم این چند وقته علاوه بر اون یه دونه موی سفیدی که گوشه ی چپ سرم دراومده و یه عالمه با اون تو خونه ننه من غریبم بازی درآوردم ذهنم هم پیر و محتاط شده،همه چی رو از n تا زاویه نگاه میکنم تا مبادا دوباره اشتباه کنم،خلاصه بگم که عقلم رو نشوندم رو اورنگ و به ماتحتِ احساستم زدم اردنگ...
امشب از اون شباست که زده به سرم و چرت و پرت ول میدم اما باور کنید یه چیزی داره تو ذهنم لگد میزنه و جا به جا میشه،فکر کنم مغزم حامله شده،تصمیم گرفتم واسه این بچه یه اسم انتخاب کنم،هر چی فکر میکنم میبینم هیچ اسمی مناسب تر از تجربه واسش پیدا نمی کنم....
------------------------------------------------------------
پی نوشت 1 : دیروز جایی بحث عشق و عاشق شدن بود و متوجه شدم که خیلی ها هنوز فرق عاشق شدن و عادت کردن رو درک نمی کنن...
پی نوشت 2: از کسایی که واسه جلب توجه دیگران هر حرفی رو میزنن متنفرم،یعنی یه لحظه فکر نمی کنن که این حرفا شاید مناسب اون محیطی که توش هستن نباشه...
پی نوشت 3: احساس می کنم به بچه های دانشکده عادت کردم...پویا،پدرام،سعید،متین،امین،احسان،جواد و ... همگی افرادی هستن که دیگه بودنشون واسم مهم شده.
پی نوشت 4: آخ که چی میشد زندگی من فقط یه بار دکمه ی undo داشت...
پی نوشت 5 :کوچه به کوچه راه میروم و تمام نمیشود امشب//من و لبخند در جواب رهگذری که ، ساعت داری؟؟
طبقه بندی: دلنوشت،
Nader and Simin,A separation
بعد از کلی برنامه ریزی بالاخره تونستم جدایی نادر از سیمین رو ببینم،به جرئت می تونم بگم این و درباره ی الی بهترین فیلم های ایرانی بودند که تو این دهه ی اخیر دیدم،هر جفتشون هم ساخته ی کارگردان تواناییه که قبل از این دو ، فیلم چهارشنبه سوری را روی پرده برد و به کلی ذائقه ی فیلم بینی ما رو عوض کرد...
فیلم های فرهادی از تویِ تویِ تویِ جامعه نشات میگیره،کاملا باور پذیره،یه ذره ناهماهنگی با واقعیت توش نمی تونی پیدا کنی،از همون دقایق ابتدایی فیلم با کاراکترای فیلم همراه میشی و پا به پای اونا تو افت و خیز لحظات حرص میخوری تا اینکه فیلم تموم شه،حتی نمی تونی از دیدن تیتراژ پایانی فیلم دست بکشی و تا آخر تیتراژ رو هم نگاه میکنی ،اون موقع هم باز دلت رضا نیست که پاشی ولی چاره ای نداری...
فیلمای فرهادی اخلاقیات رو به چالش میکشه،کسانی که سالم و درستکار بودن تو شرایطی قرار میگیرن که به خاطر مصلحت خودشون مجبور میشن دروغ بگن و با وجدان خودشون کنار بیان،بعد یه ذره شک کنن،تو دو راهی درستی و نادرستی قرار بگیرن و ... تو "جدایی نادر از سیمین" هم همینطوره...
همه ی ما تو زندگی با موقعیتی مواجه شدیم که بعد از اون ده ها بار به خودمون گفتیم غلط کردم و کاش این کار رو نمی کردم،تو فیلمای فرهادی به خصوص درباره ی الی این موقعیت رو با تموم وجود حس میکنید...
تو فیلمای فرهادی نتیجه گیری به عهده ی مخاطبه و من عاشق این کارشم،چون باعث میشه ذهنت تا مدت ها پس از اتمام فیلم هم درگیر باشه و درباره ی پایان ماجرا حدس بزنه،اصلا می تونی هر جوری دوس داری فیلم رو خودت واسه خودت تموم کنی و یه پایان دلخواه واسش تعریف کنی،مثلا همین که ترمه(یکی از کارکترای جدایی نادر از سیمین) چه تصمیمی میگیره با خودته...
تو فیلمای فرهادی مثله فیلم های چیپ ایرانی خبری از کورس گذاشتن بی ام دبلیوِ محمدرضا گلزار با بنزِ مهناز افشار نیست که بعدش به هم دو تا متلک بندازند و بعد با هم ازدواج کنند و همه چی هپی اند باشه،خبری از خنده های لوس و سخیف جواد رضویان نیست،خبری از صدای معده ی بایرام لودر نیست که ملت با شنیدنش از خنده ریسه برن،تو فیلمای فرهادی مثله فیلمای پرخرج هالیوودی خبری از جلوه های ویژه سنگین و ترکوندن شونصدتا ماشین نیست،خبری از رنگ و لعاب های چشم نواز نیست...تو فیلمای فرهادی سادگی موج میزنه و همین هم رمز موفقیت کاراشه...
فرهادی کسیه که تو هر جشنواره ای که شرکت می کنه داوران و تماشاچیان رو تحت تاثیر قرار میده چه جشنواره ی فجر باشه چه جشنواره ی برلین...امسال نیز با درو کردن جوایز جشنواره برلین و عوض کردن روند 61 ساله ی این جشنواره این امر را ثابت کرد.
جناب آقای فرهادی؛
دوستت دارم به خاطر تمام چیزهایی که در بالا گفتم و از همه مهمتر به خاطر اینکه باعث شدید من و هم نسلانم به ایرانی بودن خود افتخار کنیم،واقعا ممنونم.




این هم لیست جوایزی که تا الان فیلم جدایی نادر از سیمین برده :
| Berlin International Film Festival | |||
| Year | Result | Award | Category/Recipient(s) |
|---|---|---|---|
| 2011 | Won | Golden Berlin Bear |
International Jury Asghar Farhadi |
| Reader Jury of the "Berliner Morgenpost" |
Asghar Farhadi
|
||
| Silver Berlin Bear |
Best Actor Shahab Hosseini Peyman Moaadi (awarded to to the acting ensemble) |
||
|
Best Actress Leila Hatami Sareh Bayat (awarded to to the acting ensemble) |
|||
| Special Prize of the Ecumenical Jury |
Competition Asghar Farhadi |
||
| Fajr Film Festival | |||
| Year | Result | Award | Category/Recipient(s) |
| 2011 | Won | Audience Award |
Best Film Asghar Farhadi |
| Crystal Simorgh |
Best Cinematography Mahmoud Kalari |
||
|
Best Director Asghar Farhadi |
|||
|
Best Screenplay Asghar Farhadi |
|||
|
Best Sound Recorder Mahmoud Samakbashi |
|||
| Diploma of Honor |
Best Actor in a Supporting Role Shahab Hosseini |
||
|
Best Actress in a Supporting Role Sareh Bayat |
|||
راستی این هم لینک سایته IMDB فیلمه برید توش و بهش 10 بدین تا بتونیم این فیلم رو بفرستیم تو 250 تا فیلم برتر تاریخ :
http://www.imdb.com/title/tt1832382
طبقه بندی: معرفی فیلم،
گفت:
گفتم(بعد از 10 دقیقه ای که تو شوک بودم):manzuret az in sms e khali chiye?
گفت:میخواستم بگم به یادتم
گفتم:lanati
man 2 sale ke faramushet kardam
گفت:میدونم،ببخشید،باور کن اون موقع نمی فهمیدم دارم چیکار
میکنم
گفتم:bad az
2 sal o khurde i taze fahmidi?khob migi alan chikar konam?
گفت:مگه خودت نمی گفتی که وقتی آدم فهمید اشتباه کرده باید
قبول کنه و عزرخواهی(دقیقا با همین املا) کنه؟
گفتم: khob
2ros goftam,chi shode ke hala farsi minevisi?to ke az farsi type kardan
motenaffer budi
گفت: کلا فرق کردم،باید ببینیم تا بفهمی
گفتم: alaghe
i be didanet nadaram
گفت: ولی میخوام جبران کنم،قول میدم
گفتم: khatereye
akharin gholi ke dadi hanuz ru saram avare
گفت: ...
گفتم: ...
گفت: ...
گفتم:...
.
.
.
گفت: اصلا میدونی چیه؟ 2 سال پیش هم از دست همین رفتارت به
ستوه اومدم،از این که فکر می کنی همه چی رو می فهمی و فکر می کنی همیشه حق با توئه
متنفرم
گفتم:pas
chera mikhay 2bare mano bebini?
گفت : الان که فکر میکنم میبینم که نمیخوام ببینمت
گفتم: khob khoda ro shokr
بعد از یه ساعت دو- سه بارcall کرد،جواب ندادم،خوشبختانه چند ساعته که هیچ سیگنالی ازش دریافت نشده...
مینیمال:
امروز فهمیدم که حوای سر به هوا،آدم نمی شود.
-----------------------------------------------------------------------------
پی نوشت مخصوص آقا متین : مینیمالی که بالا نوشتم فقط برای معدودی از حوا ها صادقه، و بنده همچنان بر مواضع
قبلی خودم پافشاری می کنم
طبقه بندی: مینیمال، دلنوشت،
همیشه روزای آخر اسفند رو دوس داشتم،کلا یه فاز عجیبی
داره،فکر به اینکه دوباره خدا دکمه ی F5 همه چی رو فشار میده کلی حس خوب بهم میده،کلی
مجله ویژه نوروز می خرم و قبل از شروع نوروز همه شون رو شخم میزنم،پنجره اتاقم رو
باز میذارم و هوای بهار رو از انتهای وجودم حس میکنم،همه دوستای صمیمیم میدونن که
از بارون متنفرم،ولی بارونایی که تو این روزا میبارن رو دوس دارم،اصلا این روزای
آخر سال من یه آدم دیگه میشم...
همیشه یکی دو روز اول عید واسم پر از هیجانه،هرسال عید همه
ی خونواده جمع میشیم خونه ی آقاجون و مامان جون و سال رو اونجا تحویل می کنیم روز
بعدش هم مسافرتا شروع میشه،امسال هم قراره همه دوباره جمع شیم اونجا ولی حقیقتش
اینه که یه چند ساله اون هیجان قدیم رو واسم نداره،وقتی که من و پسرخاله و
دخترخاله هام بچه بودیم،بهترین روزای زندگیمون اون یکی دو روز اول عید بود،تا می
تونستیم آتیش میسوزوندیم و شیطنت می کردیم،همه الان بزرگ شدیم و هرکی یه لقب دکتر
و مهندس اومده اول اسمش و به خودش دیگه اجازه نمی ده دیگری رو به اسم کوچیک صدا بزنه ،بدجور دارم حسرت اون قدیما رو میخورم،واقعا احساس می کنم کودکیم رو تو اون
روزا جا گذاشتم...
همیشه از سومین روز عید شروع می کنم محاسبه ی روزای باقی
مونده به اتمام تعطیلی ها و هر روزی که میگذره به خودم میگم:ای بابا امروزم که
گذشت...
همیشه سیزده بدر تیریپ دپ ور میدارم و به فرداش فکر می کنم که
قراره دوباره همه چی مثله قبل عید بشه و فقط تو تاریخ نوشتن ها باید دقت کنم که
عدد سال خورشیدی یه دونه رفته بالاتر...
همیشه عاشق این بازه ی تقریبا 20 روزه بودم و هستم حتی اگه
آخرین روزش دپسرده باشم...
معرفی فیلم
Pulp Fiction
اول از همه بگم بهتون که این یه فیلمه خاصه ،یا خیلی عاشقش
میشید و یا خیلی متنفر و حد وسط نداره،این فیلم رو واقعا نمی دونم چند بار دیدم
ولی میدونم تعدادش دو رقمیه،فیلم ساخته ی استاد مسلم بازی با زمان جناب تارانتینو
میباشد.می خواستم یه کم درباره ی فیلم توضیح بدم ولی هرچی که بخواین تو فیلم
هست،به جاش ترجیح میدم یه ذره از کارگردان فیلم براتون بگم:
آقای تارانتینو اون قدیما ویدیو کلوب داشته و از اون خوره های فیلم بوده و انقدر فیلم دیده که به صورت تجربی کارگردان شده و تحصیلات آکادمیکی تو زمینه سینما نداره،تارانتینو واسه دل خودش فیلم میسازه،واسه همین به هیچ قاعده و قانونی پایبند نیس...تارانتینو کارگردانیه که ثابت کرد میشه جور دیگه ای هم فیلم ساخت.

تو سایت IMDB هم رتبه ی پنجم از 250 تا فیلم برتر تاریخ داره،البته
به نظر من باید اول یا دوم باشه :دی
راستی فیلم کلی بازیگر شاخ هم داره:جان تراولتا،بروس ویلیس،اما
تورمن،ساموئل جکسون، خود تارانتینو هم تو فیلم بازی میکنه...
------------------------------------------------------------------
پی نوشت: میخواستم از حسم درباره ی آهنگ "بوی عیدی" فرهاد هم بنویسم ولی دیدم خیلی خز شده و خودم هم انقدر این ور اون ور درباره اش خوندم حالم بهم میخوره،واسه همین بیخیالش شدم.
طبقه بندی: دلنوشت، معرفی فیلم،
امروز ظهر به بهزاد زنگ زدم دیدم خیلی
حالش بده،کارام رو سریع ردیف کردم و رفتم خونشون ببینمش،اعصابش اساسی داغون
بود،جریان رو واسم تعریف کرد و منم بهش حق دادم ولی به روش نیاوردم که خراب تر از
اونی که بود نشه،مثه موارد مشابه کلی سر به سرش گذاشتم و حرفای بامزه ی دکتر
شایگان رو واسش تعریف کردم تا بالاخره خندوندمش،با هم نشستیم عکس های قدیمیمون رو
نگاه انداختیم یاد نامردی های نارفقیان کردیم و افسوس خوردیم که چرا خودمون رو
واسه یه سری به ظاهر رفیق به آب و آتیش زدیم، اون موقع احساس کردم یکی نیاز دارم
که حال خودم رو خوب کنه
... خلاصه فاز
رو عوض کردم و راهی خونه شدم.
عصر که خونواده عازم سفر شدن به بهزاد
زنگ زدم گفتم میخوام برم خرید و اگه حوصله داره همراهیم کنه،اونم مثه همیشه نه
نیاورد،کلی گشتیم و با هم گپ زدیم،برنامه چیدیم فردا بریم کوه و یه ساعت بعد کنسلش
کردیم...بعد از خرید چون کلی فسفر و سلیقه به خرج داده بودیم احساس کردیم به قلیون
نیاز داریم،داشتیم ریه ها رو به F میدادیم که بهزاد یه چیز جالب پیشنهاد داد:امیر بیا
پیش بینی کنیم هر کدوم از بچه ها تو چند سالگی ازدواج می کنن...نشستیم و تا می
تونستیم خاله زنک بازی درآوردیم که فلانی،فلانی رو دوس نداره ولی احتمالا با هم تو
فلان سن ازدواج می کنن و از اینجور حرفا...بهزاد واسه من سن 28 سالگی رو پیش بینی
کرد منم واسه اون 25 رو،جفتمون هم واسه امید 26 و واسه آرین 32 رو انتخاب
کردیم...به من که کلی حال داد و یاد سریال Friends افتادم و ترس
کارکترای سریال از ازدواج ... آخر بحث هم با اون جوکه تموم شد که دلیل زود ازدواج
کردن کانگرو ها رو بیان میکرد 
الان که رسیدم خونه مادر گرامی زنگ زدن و گفتن واسه شام میگو از تو فریزر در بیارم و سرخ کنم، کلی هم سفارش کردن که سراغ غذاهای آشغال بیرون نرم، 3-4 تا چشم گفتم و قطع کردم،انونقدر با بهزاد چرت و پرت خوردیم که اصلا میل به غذا ندارم...
کامپیوتر رو روشن کردم و آهنگ "Edge of Darkness" رو گذاشتم رو Repeat،ولوم رو چسبوندم به انتها و رو تخت ولو شدم،به پوستر مارلون براندو رو سقف خیره شدم همراه با احساس رضایت از امروزم...دوباره یاد ازدواج افتادم و اینکه بالاخره یه روز باید تو یه سری چیزا محدود بشم و یه کوچولو ترس ورم داشت و واسه خودم 30 سالگی رو پیش بینی کردم...
معرفی فیلم:
Sweet November
اصولا همه تو خونواده من رو به این میشناسن که آدم بی احساسی هستم و ایموشن رفلکس ضعیفی دارم و گریه نمی کنم و از این حرفا،اما بین خودمون بمونه،این جز معدود فیلماییه که من چند قطره اشک واسش ریختم خودتون دیگه باقی ماجرا رو حدس بزنید،امکان نداره این فیلم رو ببینید و بغض نکنید...فیلم بار رومنس و درام عظیمی داره،به جرئت می تونم بگم احساسی ترین فیلمی که تو عمرم دیدم همینه،از داستانش چیزی نمیگم چون لطفش رو از دست میده ولی بدانید و آگاه باشید که با دیدنش عاشقش میشید.
بازیگر اصلی فیلم هم کسی نیست جز،آن هنرمند به غایت خوش تراش،آن که روا نباشد بر او حتی یک خراش،آن که دارد رخساره ای معصوم،که هرکه اوراست بدخواه الهی شود مسموم،آن توانا فی الاجرای نقوش زیر پوستی،آن که نیمی از دنیا در کفش از برای دوستی،آن عشق دوران نوجوانی این حقیر،دریغا که اکنون گشته چروک و پیر... بانو چارلیز ترون...
راستی کیونا ریوز هم تو این فیلم بازی میکنه...



---------------------------------------------------------
پی نوشت 1 : زیاد دوس ندارم که این جوری خاطره وار بنویسم ولی امروز یکی از روزای پر معنای زندگیم بود...
پی نوشت 2 : هر چند وقت خدا رو شکر می کنم که سیگاری نشدم و لب به سیگار نزدم وگرنه احتمالا با این همه فکر و خیال حتما کلی درد و مرض هم نصیبم میشد.
پی نوشت 3 : سنپطرزبوگ رو دیدم و کلی باهاش حال کردم،خیلی وقت بود یه فیلم با موضوع جدید تو این وطن خراب شده ساخته نشده بود،اگه دنبال کار متفاوت هستید این ارضاتون میکنه...
پی نوشت 4 : این روزا خیلی درگیرم،اگه دیر به دیر آپ می کنم من رو ببخشید
پی نوشت 5 : به کامنت های پست قبل جواب داده شد.
طبقه بندی: دلنوشت، معرفی فیلم،
چند شب پیش پسر یکی از دوستان خونوادگی که با سهمیه هیئت علمی رفته بود دانشگاه تهران و مکانیک می خوند تو مهمونی یه اظهار نظری کرد که علوم تجربی دوران راهنمایی رو هم برد زیر سوال چه برسه به فیزیک دبیرستان... نمی دونم تو دانشگاه چه جوری گلیم خودشو از آب میکشه بیرون...
آخه یکی نیس بگه داداش من معلومات نداری حداقل حرف هم نزن تا تابلو نشه...
سهمیه شهدا و جانبازان قابل هضمه ولی این هیئت علمی عین بی عدالتیه،قضیه ی پدر فاضل و پسر بی حاصله،اصلا نمی تونم هیچ توجیهی واسش پیدا کنم به غیر از اینکه زمان تصویب این قانون منفعتی برای قانونگذارانش بوده...
اون اوایل که تصویب شد باز معقول تر بود و طوری بود که فرزند اعضای هیئت علمی می تونند در همون رشته ای که والدینش تدریس می کنن و در همون دانشگاه والدینش درس بخونند،تا اینجاش میگیم قبول،خب پدر مادر یارو واسه اون دانشکده زحمت کشیدن و حق آب و گل دارن و از این حرفا که باز هم توجیه چرتیه...
بعدا قانون رو اصلاح کردن که در همون رشته
والدین ولی در دانشگاه های دیگر هم می تونه درس بخونه،الان هم که کلا هیچ محدودیتی
نداره...اینجوریه که طرف مادرش در دانشکده کشاورزی ممسنی دوگنبدان،گیاه شناسی
گیاهان استوایی جناگل(جمع جنگل
) تدریس می کنه و خودش میاد تو دانشگاه تهران
مکانیک میخونه،یا مثلا پدر طرف ادبیات تدریس می کنه بچه اش برق می خونه تو علم و
صنعت...علم و استعداد اگه ارثی هم باشه باید طرف تو همون رشته والدینش علم داشته باشه نه چیز
دیگه ای..........
البته میشناسم کسانی رو هم که از این سهمیه استفاده کردند و استعداد هم داشتن ولی بازم معتقدم اگه صندلی ای تو اون رشته اضافه است حق اون کسیه که رتبه بهتری داره بشینه روش نه کس دیگه ای...
معرفی فیلم:
Prestige
فیلم درباره ی شعبده بازی و این جور چیزاست،جوش
خیلی مرموزه و کلی حال میریزه تو رگاتون و غافلگیرتون میکنه،اسم فیلم هم برگرفته شده از قسمت سوم هر
شعبده بازیه که به prestige معروفه ،توضیحات کاملتر تو همون اول فیلم بهتون
داده میشه،من که خیلی دوسش دارم چون عاشق فیلم های این جوریم،فیلم گریزی هم میزنه
به علم و دانشمندای اون زمان مثل تسلا که با الکتریسیته کمک می کنه به شعبده باز
ها... کارگردان فیلم جناب کریستوفر نولان می باشد که انصافا تا الان هر فیلمی ساخته شاهکار بوده،کریستین بل و اسکارلت یوهانسن هم
تو فیلم بازی میکنن،محصول سال 2006 ه و تو سایت IMDB هم نمره ی 8.2 رو
دریافت کرده... اصلا هر کی این فیلم رو نبینه خره(با لهجه ی شیرین ترکی
جمله آخر رو بخونید
)



معرفی آهنگ :
کمی آهسته تر
هر وقت این آهنگ رو میشنوم روح و روانم در حالت خلسه قرار میگیره،بس که این آهنگ "ملو" میباشد،ما هم که کلا هیکلمون ملو باهاش حال کردیم،این آهنگ یکی از کارهای بینهایت زیبای گروه دنگ شو (Dang Show) که خیلی باهاشون حال میکنم،سبکشون هم تلفیقیه...

اگه دوست دارین بیشتر درباره ی این گروه بدونید یه سری به سایتشون بزنید:
www.dangshowmusic.com
معرفی آلبوم:
آلبوم جدید سیاوش قمیشی به نام "یادگاری"←عاشقان صدر قاچ خورده(همون سینه چاک) سیاوش از دست ندن...

--------------------------------------------------------------------
پی نوشت 1: بالاخره فرصت پا داد که دوباره یه چرتی بنویسم،نمره های نورانی این ترم هم اومد و دیدیم که استادید لطف کردند و دوباره باسن نمرات رو مورد عنایت قرار داده اند،باز خدا رو شکر که مشروط نشدیم وگرنه باید با 14 تا این ترم و سر میکردیم،ما هم که فعاااااااااااااااااااااال..
پی نوشت2: یکی از دوستام تو وضعیت خوبی نیست،نگرانم...
پی نوشت3: من به بن بست نرسیدم راهمو کج کردم//با تو مشکلی ندارم با خودم لج کردم...
طبقه بندی: دلنوشت، معرفی آهنگ، معرفی فیلم،
بودا به دهی سفر كرد . زنی كه مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی
باشد . بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانهی زن شد . كدخدای دهكده هراسان خود را به
بودا رسانید و گفت : «این زن، هرزه است به خانهی او نروید » بودا به كدخدا گفت :
« یكی از دستانت را به من بده» كدخدا تعجب كرد و یكی از دستانش را در دستان بودا
گذاشت . آنگاه بودا گفت : «حالا كف بزن» كدخدا بیشتر تعجب كرد و گفت:
« هیچ
كس نمیتواند با یك دست كف بزند»
بودا
لبخندی زد و پاسخ داد : «هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این
كه مردان دهكده نیز هرزه باشند . بنابراین مردان و پولهایشان است كه از این زن،
زنی هرزه ساختهاند .»
معرفی فیلم:
Apocalypto
این فیلم رو هم عجیب دوست میدارم،از اون فیلماس
که دیدنش خستتون نمیکنه،فیلم درباره ی قوم بسیار باهوش مایاست،درباره ی رسم
و رسوماتشون و عقایدشون،درباره ی این قوم فقط همین را بدانید که تقویمی که n سال
پیش تدوین کردن هنوز کاربرد داره و فقط مثله اینکه هر
سال 1.2 ثانیه( یا همچین چیزایی) اشتباه میکنه...این قوم حتی با موجودات
سیاره های
دیگه ارتباط داشته و در نگاره های روی دیواراشون این جور چیزا زیاد پیدا
میشه...خلاصه اینکه دیدنش خالی از لطف نیست،کارگردان فیلم جناب مل گیبسون
میباشد
که همگی او را در هیئت بازیگر حداقل یک بار دیده اید...فیلم اون زمان که
اومد تو
چندین رشته کاندید اسکار شد،یادم نیست چندتا شو برد،ولی یادمه تو رشته
موسیقی متن
هم کاندید شده بود که آهنگسازش هم اتفاقا یه ایرانی بود.درضمن فیلم بازیگر
مشهور نداره و از افراد بومی منطقه استفاده کردند که واقعا کار عظیمیه...

معرفی کتاب:
ارابه ی خدایان
بحث از قوم مایا شد حیفم اومد این کتاب رو اینجا معرفی نکنم،این کتاب هم کلا به صورت خیلی علمی و دقیق به دانش انسان های اولیه و تمدن های چند هزار سال پیش پرداخته که یکی از اون ها قوم مایاست،کلی عکس جالب هم داره که با دیدنش کف بر میشید،مثلا تصویر یه فضانورد روی دیوار که مربوط به چند هزار سال پیشه و... خلاصه اینکه میخواد بگه گذشتگان چندین بار دانش الان ما رو داشتند ولی بر اثر حوادثی نابود شدند...تو نسخه ترجمه شده به فارسی یه مقدمه هست که مرحوم پرفسور هشترودی نوشتند که واقعا دوست داشتنیه،نسخه ای که من دارم مال سال 51 خورشیدیه،نمی دونم هنوز چاپ میشه یا نه ولی نسخه های قدیمیش تو انقلاب به راحتی گیر میاد...راستی نویسنده کتاب "اریک ون دنیکن"ه...

-------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت1: پرفسور محسن هشترودی یکی از نوابغ معاصر ایران بودند که به جرم لائیک بودن آنچنان که شایسته ی ایشان است در بین مردم شناخته نشدند،بعدا اگر عمری بود یه بیوگرافی از این استاد گرانقدر در همین جا می نویسم.
پی نوشت 2: اونهایی که مقداری عقایدشون سسته حالا حالا ها سراغ این کتاب نرن،از ما گفتن بود.
پی نوشت3:دیروز عصر با بهزاد نشستیم فیلم "تسویه
حساب" رو دیدیم،این تهمینه میلانی هم گندشو درآورده،خودمون کم غصه داریم،باید
کلی هم غصه دخترای فراری رو بخوریم...بابا این قلب با باطری کار میکنه،چرا نمی
فهمید؟؟؟ اگه من نبودم بهزاد 2-3 بار خودشو کشته بود 
پی نوشت 4:دیشب دوباره Social Network رو دیدم و از توش این جمله رو درآوردم :
"دانشجو های هاروارد بر این باورند که اختراع یه شغل بهتر از پیدا کردن یه شغله"
من که کلی باهاش حال کردم،شما رو نمی دونم.
پی نوشت 5:خیلی وقت بود تو فیس بوک پوکر بازی نکرده بودم،دیشب از ساعت 1 شب تا 7 صبح نشستم پاش،کلی چیپس نصیبم شد،هرکی خواست بگه واسش بفرستم...
پی نوشت6:از شنبه باید دوباره برم دانشگاه،اصلا
نفهمیدم این تعطیلات یه هفته ای کی تموم شد 
پی نوشت7:اگه ضرب المثلی شنیدید که میگفت:"یارو جنبه ی پی نوشت نداره" ، بدونید که منشا ضرب المثل منه بی جنبه هستم 
طبقه بندی: حکایت، معرفی فیلم، معرفی کتاب،
زیاد تو مود نوشتن نیستم،ولی یه کتاب و یه فیلم معرفی می کنم که برید حالشو ببرید:

طبقه بندی: معرفی فیلم، معرفی کتاب،
از وقتی این طیارهه سقوط کرده تا الان 400 تا اس
ام اس واسم اومده و هر کدومشون به یه نحوی با این قضیه شوخی کردن،واقعا واسه سازنده
های این اس ام اس ها متاسفم،مرحم نیستید حداقل نمک هم نپاشید...انگار نه انگار که
کلی آدم الکی الکی پرپر شدن...شرمتان باد...
طبقه بندی: مینیمال،
طبقه بندی: دلنوشت، معرفی فیلم،
کل دیشب رو بیدار بودم تا خیر سرم مثلا بشینم " آزمایشگاه فیزیک 2" بخونم و واسه امتحان امروز آماده شم،اما تنها کاری که نکردم درس خوندن بود،دیشب از اون شبا بود که فکرم به همه سوراخی می رفت،از بی خانمان های گینه بیسائو بگیر تاااااااااا رنگ پاپیون دور گردن سگ همسایه،مشکلات خودمم که شاه بیت افکارم بود و نیمی از شب رو به خودش اختصاص داد...گفتم یه آهنگ گوش بدم شاید حالم بهتر شه،بی اختیار رفتم سراغ فولدر داریوش،کلی با خودم کلنجار رفتم که آهنگ "نیستی" رو انتخاب نکنم اما آخر سر فقط همون رو انتخاب کردم که کاش دستم قلم می شد و انتخاب نمی کردم،داغونم کرد،انگار بدنم آجر آجر میریخت،رفتم پشت پنجره و یه ربعی بارش برف رو تماشا کردم،داریوش هم داشت می خوند:
گره افتاده در کارم
به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن
چه راهی پیش رو دارم...
یه ها کردم رو شیشه و یه کلمه رو با انگشتم روش نوشتم و سریع با کف دستم پاکش کردم،دوباره نشستم پشت میز و طرز کار اسیلوسکوپ رو خوندم،یه فرمول از توش در آوردم و باز ذهنم پرت شد تو برهوت...سر دردم شروع شد و مطابق معمول یه Advil قورت دادم تا یه ذره حالم بهتر شه...
آهنگ دوباره از اول شروع شد :
چنان دل کندم از دنیا
که شکلم شکل تنهایی است
ببین مرگ مرا در خویش
که مرگ من تماشایی است
یه نگاهی به جزوه میندازم و متوجه میشم که به هر ترکیبی از دو حرکت سینوسی عمود بر هم لیساژو میگن،اصلا چه اهمیتی داره که به این ترکیب چه کوفتی میگن،آهااااااااااان حالا یه موضوع پیدا کردم که بهش فکر کنم که مربوط به درس باشه و میشینم یه نیم ساعتی به این فکر می کنم که سیستم دانشگاه ها آموزشیه یا فرسایشی...
آهنگ همچنان تو فضای اتاق مانور میده:
فقط اسمی به جا مانده
از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی
قلم خشکیده در دستم...
سرم رو از رو میز بلند میکنم و می بینم صبح شده،داریوش بیچاره انقدر خونده که از نفس افتاده،سریع لباس می پوشم و راهی دانشگاه میشم،همین که اولین دونه ی برف پوست صورتم رو لمس میکنه تمام دلمردگی هام از یادم میره، یاد امتحان می افتم و نگران میشم و خدا خدا میکنم یه آزمایش آسون نصیبم بشه و خدا هم مثله همیشه کمکم میکنه...
معرفی کتاب:
یکی از کتاب هایی که واقعا دوسش دارم رو امروز بهتون معرفی میکنم: موسیقی آب گرم

کتاب شامل یه سری داستان خاطره گونه است که با لحن فوقالعاده صمیمی نوشته شده و به نظرم یه جوری تکه پازل هایی از زندگی چارلز بوکوفسکی نویسنده کتابه،بوکوفسکی یکی از نویسنده ها و شاعران خوبه که بیچاره اونجور که باید شناخته نشد...البته من از نظر شخصیتی اصلا قبولش ندارم ولی نوشته هاش واقعا قشنگه...این کتابش خیلی کم حجمه و بیشتر از 3-4 ساعت وقتتون رو نمی گیره...
مشخصات کتاب:
موسیقی آب گرم- نویسنده:چارلز بوکوفسکی- مترجم:بهمن کیارستمی – نشر ماه ریز
طبقه بندی: دلنوشت، معرفی کتاب،
طبقه بندی: مینیمال،
مد شده به فیلم های سطح پایین امروزی(با حضور چشم گیر جواد رضویان و اکبر عبدی) میگن :فیلمفارسی...بابا به خدا فیلمفارسی های قدیم هرچی نداشتن حداقل ترویج مردونگی و مروت می کردن،الان چی؟؟؟!!بهترین قسمت فیلم ها شده باده معده بودار جناب اکبر عبدی...جون بچتون فیلمفارسی رو نبرید زیر سوال
طبقه بندی: مینیمال،
از بچگی خیلی رفت و آمد خونوادگی داشتیم طوری که من مامان و باباش رو هنوزم خاله و عمو صدا می کنم،هنوز اون لبخند قشنگش و شوخی های ظریفش جلو چشممه و بد جور داره یادآوری خاطراتش ذهنم رو آزار میده،اما اون چه که از همه بیشتر داره با اعصابم بازی میکنه حرف های مردمه که بعد از فوت شدنش میگن...اولا تمام کسانی که تا دیروز هیچگونه آشنایی باهاش نداشتن و دو پاراگراف هم با اون خدا بیامرز صحبت نکرده بودند یه شبه میشن رفیق فاب طرف و از خاطرات استخر های نرفته و مسافرت های نرفته شون میگن،حتی بعضی ها پا رو فراتر میزارن و میگن که شب قبل از تصادف با هم شام بیرون بودن و یه غمی رو تو چشای اون مرحوم احساس می کردن...قسمت بدترش اینه که پچ پچ هایی تو مراسم ختم راه میوفته که آره تصادف کرده و میگن احتمالا حالت نرمال هم نداشته(منظورشون مصرف قرص و الکله)...
نمیدونم واقعا این بی شرف ها نمی ترسن از روزی که همچین بلایی سر خودشون یا خونوادشون بیاد و این حرف های ناحق پشت سرشون زده بشه،اینکه بگی با طرف خیلی صمیمی بودی و یه سری خالی ببندی چه امتیازی بهت میده؟این که تو آشنا و فامیل شایعه پخش کنی که موقع رانندگی مست بوده کدوم حست رو ارضا میکنه؟...نکنید تو رو خدا این کارا رو،اصلا گیرم که اون بیچاره مست بوده(که تا اونجا که من میشناسمش و باهاش بزرگ شدم هیچ رقمه بهش نمیچسبه این وصله ها) به باسن متزلزل تو که مست بوده،تو باید بیای یه همچین کاری بکنی و آبروش رو ببری؟تف به تو که انقدر حقیری،تف...
طبقه بندی: دلنوشت،
معرفی فیلم:
دیشب وقتم رو خالی کردم و نشستم و فیلم Inception رو بالاخره دیدم،واقعا فکر آدم رو درگیر می کرد،خیلی باهاش حال کردم،البته از کارگردان کلفتی مثله نولان هم کمتر از این انتظار نداشتم،توصیه می کنم اگه ندیدنش فرصت رو از دست ندید اگه هم میخواید از فیلم لذت ببرید حداقل 2 بار ببینیدش،بعدش هم حتما یه نقد درست و حسابیش رو از تو یه سایت معتبر بخونید تا جواب بعضی سوالاتون رو بگیرید...

طبقه بندی: دلنوشت، معرفی فیلم،
تبلیغات
